دیروز نزد مدیرعاملی بودم از دوستان قدیمی صمیمی. او تند تند کارتابلش را ورق میزد و به من ریز و درشت انواع مشکلاتش را نشان میداد و مدام زیر لب میگفت: «ببین ازهمین حالا به فکر حقوق آخر ماه هستم در حالی که پنجاه درصد کارکنانم اضافی است، تو میگویی من چکار کنم؟ توی کتابهای مدیریت شماها راهی هست که نان بُری نکرد وسط گرانی و بدبختی و اضطراب و استرس؟
در سکوت نگاهش کردم. یکباره گوش موبایلش را رو به من گرفت و با لحنی آزرده گفت: «ببین هم رشتهای و رفقای تو در لینکدین جز “بایدنامه” صادر کردن برای مدیران حرف دیگری ندارند. اینها با کدام مدیر سخن میگویند؟ با مدیر دولتی؟ خصوصی؟ خصولتی؟ چرا نمیگویند: خیلی یا بعضی از مدیرها؟ یکدفعه میگویند مدیران باید فلان کنند و بهمان… اینها را بیاور یک روز جای من، ببینم چه میکنند. اکثر شماها در عمرتان یک منشی هم اداره نکردید یکسره پشت تریبون و فضای مجازی بایدنامه از خودتون در میکنید؟ چرا تصویر از مدیران فلکزده را خراب میکنید و با یک چوب میزنید؟ دنبال تایید و لایک گرفتن از کی هستید شماها؟ خندهدار اونهایی هستند که مثلا مدیرجایی هم هستند و با دو سه تا کارمند توهم برداشته و به کمک هوش مصنوعی شدهاند تئوریسن مدیریت دراین مملکت بلازده. اخیرا بعضیهاتون که کراوات هم میزنید و با مدرک گرفته از دانشگاههای فلان، کلمات انگلیسی بلغورمیکنید یا خانمها با هفت قلم آرایش و غر و غمزه معلوم نیست چه میگویند؟چرا چند تا مرید دنبال خودتان راه انداختهاید و به جنگ حیدری نعمتی مدیر- کارمند دامن میزنید برای شندرغاز؟. دیگه از دانشگاهها و استادههای کاسب و آن موسسات قرتیبازار مدیریتی چیزی نمیگویم…جوابی نداشتم. پرسید: آیا اینه دانش و نقد علمی شماها که ما چشم امید به شما داریم؟ شماها اکثرتون اصلا نمیدانید ایران و معادلات و منطق روانی ایرانی یعنی چه و بعد…
خوشبختانه تلفنش زنگ زد و من خداحافظی کردم و در رفتم.(خاکی)

