دیدارنامه:تقسیم زندگی میان دیدارها

دیدارنامه:تقسیم زندگی میان دیدارها

من از نوجوانی اهل قلم اصیل معنوی و ملی را دوست می‌دارم و آنان را بزرگ می‌پندارم. همیشه، در گذشته که مطبوعات رکن چهارم دموکراسی بودند، دوست داشتم در روزنامه‌ها و مجله‌ها دوستانی داشته باشم که گاهی سری به آن‌ها بزنم؛ یا به دفتر ناشری بروم و بنشینیم و گپ‌های روشنفکری بزنیم درباره فرهنگ و کتاب و نویسندگی و دهها موضوع دیگر. با آمدن دنیای مجازی و نابودی تدریجی مطبوعات، و نیز خروج من از حال‌وهوای “روشنفکری عمومی” و ورود به عرصه “روشنفکری حرفه‌ای”، آن لذت را نیز کم‌کم از دست دادم

اما امروز تجربه‌ای داشتم که به یادم آورد هنوز آتشی زیر خاکستر این روزهای در حقیقت سرد، اما در ظاهر داغ و ملتهب در من پنهان است. آری یک دیدار از جنس دیدارهای اصیل دیروزی…

+++

بیش از دو دهه است که احمد آخوندی را می‌شناسم. بارها و بارها با او  در این سالها گپ زده‌ایم، اما هرگز توفیق دیدارش را نداشتم. او، مدیر فرهیخته انتشارات بازاریابی است. سال‌هایی بود که از او بی‌خبر بودم؛ نمی‌دانم چرا دلم هوای او را کرد تا  این که ماه پیش شماره‌اش را پیدا کردم. در این مدت مجالی نشد بروم و ببینمش؛ تا امروز.

در همان لحظه‌های اول احساس کردم او قطعه‌ای از گمشده‌های یک هوای کمیاب پاک و بی‌آلایش است؛ حال‌وهوایی از جنس همان روزهای دیروزی، که پر بود از امواج شفاف آرمان و  امید و  شکوه آرزو.

تندتند از هر دری سخن گفتیم. از جهانها و دوستان مشترک، از دنیایی که انگار با یکدیگر داشتیم و اکنون از آن خاطره می‌گوئیم. دنیای  دیروز ما عجب تو در تو و رنگارنگ بود به قول محمدرضا عبدالملکیان:

تقدیر من همیشه چنین بوده است:

«درجستجوی سبزه»

«در جستجوی رود»

«در جستجوی باروری های زندگی»

درمن هنوز دامنه دارد

شبهای کوه وآتش و بیداری

شب‌های باد و بیم

شب‌های هول و هیس

شب‌های شک نشان

شب‌های ردپای شبیخون

هوا داشت تاریک می‌شد. دکتر طاهری‌کیا  از دوستان قدیم ایام تدریس هم از راه رسید و با مهربانی و بزرگواری، خاطره‌ای از خودش با من نقل کرد و به لحظه‌ها، رنگ شادمانی پاشید. به قول سپهری: روزهایش پرتقالی باد.

هنگام آمدن سخاوتمندانه، احمد آقا دو نایلون کتاب نفیس به من هدیه داد تا بخوانم و روشن شوم که اقتصاد در جهان مدرن چگونه می‌چرخد و دست از افکار سوسیالیستی صوفیانه بردارم؛ کتاب‌هایی برای ورود من به ساحت فراتکنیکی بازاریابی؛ درسی که هیچ‌گاه میل به تدریسش نداشتم، اما این روزها سخت احساس می‌کنم تحولات جدید این فعالیت‌ را باید در علم مدیریت فهم کنم. من همیشه بازاریابی را آغشته به بزرگ‌نمایی و نوعی التماس برای این‌که «از من بخر» می‌ بینم و در عمل  حقیقت بازاریابی را چندان مقید به اخلاق نمی‌دانم و در آن اغواگری و رندی حس می کنم . این کارها با اصول من هرگز سازگار نبوده است. همیشه فکر می‌کنم چیزی که خوب و باکیفیت است، در عرصه رقابت دیگر نیازی به بازاریابی ندارد فقط باید اطلاع رسانی کرد. حالا نسبت اطلاع رسانی با بازاریابی چیست معضلی است پیچیده. یکبار  هم که در این زمینه سخنرانی داشتم در باره فروش اخلاقی سخن گفتم.

باری، رفته‌رفته پی بردم، در باور منفی‌ام در حوزه بازاریابی، هرچند حقیقتی هست، اما تمام حقیقت در این باور نهفته نیست.

باری، از پله‌ها که پایین می‌آمدم، حس خوشی در خویش داشتم؛ حسی از جنس روزهای  اصیل دیروزیان که تن به شب ندادند. تمام مسیر آغشته شد به زمزمه‌ای از سهراب:

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

                                                آخرین روز تابستان

1405