سخنرانی: روایتگری سازمانی

سخنرانی: روایتگری سازمانی

این گزارش به همت و محبت سرکار خانم مغربی نگاشته شده است که بدینوسیله از ایشان کمال تشکر را دارم

چه بسیارند کارآفرینان و مدیران آن سوی آبی که سرگذشت، درس‌ها و تجربه‌های خود را مکتوب کرده‌اند و مسیر را برای تازه‌واردان قلمرو صنعت و کسب‌وکار گشوده‌اند، و چه اندک‌‌اند مدیران و کارآفرینان ایرانی که درس‌ها و تجربه‌های خود را به نگارش درمی‌آورند.

درحالی که ما دائماَ درحال ترجمه و انتقال دانش و تجربه‌های غیربومی هستیم و جوانانمان در دنیای اسطوره‌های آمریکایی استیو جابز و ایلان ماسک به سر می‌برند، نیاز به نوشتن از دل تجربه زیسته بیش از پیش احساس می‌شود زیرا کسی نمی‌تواند منکر شود که مکان و زمان و فرهنگ ما فاصله‌ای غیرقابل‌انکار با آن ینگه دیگر دنیا دارد و جهان نابسامان ما، نیازمند ارتباط با تجربه‌هایی از جنس اینجا و اکنون است.

بعد از ظهر یکشنبه ۳ آبان، ساعت ۱۴:۲۰، انتظارها به سر می‌رسد و نشست شنیدنی «روایتگری سازمانی» با سه محور اصلی آغاز می‌شود:

  • چرا می‌نویسیم؟
  • چرا نمی‌نویسیم؟
  • و از چه بنویسیم؟

اما پیش از آن این پرسش مطرح می‌شود که:

آیا انتقال دانش در ایران شفاهی است؟

روایت دکتر خاکی اینگونه آغاز می‌شود، سری به تاریخ بلند فرهنگ می‌زند و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا انتقال دانش در ایران بر پایه سنتی شفاهی می‌چرخد؟ می‌رویم و نگاهی سریع و کوتاه به تاریخ می‌اندازیم و می‌بینیم که تفاوت معناداری میان سنت فکری غرب و فرهنگ ایرانی نمایان است؛ در حالی که در یونان باستان و سپس جهان مدرن پس از رنسانس و عصر روشنگری، مکتوب‌سازی به عنوان رکن رکین عقل خودبنیاد، علم تجربی و بعدها مدیریت علمی (به پیشگامی فردریک تیلور در سال ۱۹۱۱) شناخته شده، تاریخ اندیشه ایرانی عمدتاً بر سنت‌های شفاهی، اشراقی، عرفانی و انتقال سینه به سینه تکیه داشته؛ چنان‌که بزرگانی چون شمس تبریزی سطری ننوشتند و اثر سترگ مولانا نیز به همت و کتابت حسام‌الدین چلبی به ثبت رسید. ورود به دنیای سازمان‌های نوین، نیازمند گذار از این سنت صرفاً شفاهی به سمت ثبت نظام‌مند و نظریه‌پردازی بومی متناسب با اقتضائات زیست‌بوم خودمان است.

دکتر خاکی با مقدمه‌ای درباره روند تاریخی نوشتن آغاز کرد و به آنجا رسید که جامعه مدرن اروپایی، نوشتن را به‌عنوان کار روشنفکران شناسایی کرد و بدین ترتیب نوشتن در جوامع روشنفکری اروپایی جایگاهی مهم یافت. روشنفکران، به‌ویژه از قرن هجدهم اروپا به بعد، به نوشتن برای توسعه علم و توسعه علوم انسانی در مفهوم کلی آن اهمیت بسیار دادند و آن را به سنتی در فرهنگ خود تبدیل کردند.

مسیر بلند و پرپیچ‌وخم تاریخ را به سرعت طی کردیم تا به امروز رسیدیم. سؤال این بود که «چرا به نوشتن نیاز داریم؟»

چرا باید بنویسیم؟

ادامه بحث به ضرورت نوشتن رسید و اینکه چرا باید بنویسیم؟ نوشتن در عرصه مدیریت از دو منظر فردی و سازمانی یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر است.

نوشتن در ساحت فردی، آینه‌ای شفاف در برابر ذهن است که امکان خودشناسی، کشف تعارضات، درک خطاهای شناختی و نظم‌بخشی به افکار پراکنده را مهیا می‌سازد و در ساحت سازمانی، مکتوب‌سازی پادزهر «آلزایمر سازمانی» است؛ پدیده‌ای ویرانگر که در آن سازمان‌ها گذشته خود را فراموش و چرخه‌های پرهزینه آزمون و خطاهای پیشین را مجدداً تکرار می‌کنند. این فرایند در اصل همان تبدیل دانش ضمنی، پنهان در ذهن افراد به دانش صریح، مستند و قابل بهره‌برداری است که از طریق پاسخ به چهار پرسش اساسی شکل می‌گیرد: چه رویدادی دقیقاً رخ داد، دلایل و ریشه‌های وقوع آن چه بود، سهم، قصور یا نقش مستقیم من در شکل‌گیری آن چه بود، و در نهایت چه درس‌آموخته و قاعده‌ای برای هدایت تصمیمات آتی می‌توان استخراج کرد.

با این حال ما نمی‌نویسیم.

ولی چرا نمی‌نویسیم؟

با وجود این ضرورت‌ها، مدیران و کارشناسان با موانع متعددی در مکتوب‌سازی روبه‌رو هستند. بارزترین مانع، ضعف مهارت در تکنیک‌های نگارش است که اغلب در پس بهانه کمبود وقت پنهان می‌شود. مانع دوم، آشفتگی‌های روان‌شناختی، اضطراب‌های کاری و نوعی عمل‌گرایی شتاب‌زده است که اجازه آرامش و بازاندیشی را از ذهن می‌گیرد. تجارب منفی پیشین در سرزنش شدن یا تمسخر نوشته‌ها، کمال‌گرایی افراطی و این تصور اشتباه که متن مدیریتی باید در تراز نویسندگان بزرگ ادبی باشد، و در نهایت فقدان امنیت روانی ناشی از ترس از تبعات حقوقی یا توبیخ‌های سازمانی و نبود سازوکارهای تشویقی، همگی مانع از شکل‌گیری فرهنگ نوشتن در سازمان‌ها می‌شوند.

چه بنویسیم؟

در ادامه بحث، روایت‌گری سازمان چهار محور اصلی داشت: خاطره‌نویسی، تجربه‌نگاری، داستان‌سرایی و موردنگاری؛ که دکتر خاکی برای هرکدام فصلی جداگانه گشودند و به جزئیات هر کدام پرداختند.

برای ثبت «تجربه زیسته» که مفهومی برآمده از پدیدارشناسی دیلتای و هوسرل است، چهار قالب متمایز وجود دارد: قالب نخست «خاطره» است که رسوب عاطفی، اطلاعاتی و انسانی گذر زمان بر روح فرد را بازگو می‌کند و گرچه متنی ذهنی و سرشار از احساسات است، قدرت برانگیختن همدلی و ماندگاری در حافظه را دارد. قالب دوم «داستان» یا روایت است که با برخورداری از عناصری همچون پیرنگ، گره‌افکنی، تعلیق و تحول شخصیت، ابزاری قدرتمند برای رهبران سازمانی جهت معنابخشی به بحران‌ها، افزایش تاب‌آوری پرسنل، کاهش مقاومت و تسهیل مدیریت تغییر است. قالب سوم «مورد» یا موردکاوی است؛ متنی کوتاه، کاملاً رئالیستی، مستند، بدون نتیجه‌گیری پایانی و متمرکز بر یک معضل مشخص سازمانی که در کلاس درس مدیریت پیش‌روی فراگیران گذاشته می‌شود تا مهارت تشخیص و تصمیم‌گیری در شرایط ابهام را تمرین کنند. «موردپژوهی» یا مطالعه موردی هم پژوهشی است که با روش‌شناسی علمی و ارجاعات دقیق به دنبال کشف قواعد، توسعه مرزهای دانش و بسط تئوری‌های بومی است.

و اما «تجربه»، تجربه فراتر از خاطره‌نویسی است. تجربه بیانگر چگونگی شکست‌ها و موفقیت در رسیدن به یک هدف مشخص است که واقعیت را از صافی ارزیابی گذر می‌دهد و از هر ماجرای پایان یافته استنباط‌ها و راز‌ورمزهای آن را بیرون می‌کشد.

البته در نگارش تجارب مدیریتی، آفت بزرگی به نام اسطوره‌سازی و بی‌نقص‌نمایی وجود دارد؛ آثاری که مدیر را قهرمانی همواره پیروز نشان می‌دهند هیچ ارزش آموزشی ندارند، زیرا یادگیری واقعی در بررسی موشکافانه شکست‌ها، خطاها، تنگناها و نحوه مواجهه با بن‌بست‌ها نهفته است. متن مدیریتی همچنین نباید قربانی لفاظی‌های ادیبانه شود، بلکه فرم و کلمات باید تماماً در خدمت انتقال سریع و دقیق جان‌مایه تجربی باشند.

رهبران نه فقط از ابزار نوشتن می‌توانند برای انتقال دانش استفاده کنند بلکه آن‌ها می‌توانند از ابزار قصه و داستان برای بازتعریف بحران‌ها، تقویت تاب‌آوری کارکنان و آماده‌سازی آنان برای تحولات بزرگ بهره ببرند. داستان می‌تواند به معناسازی بینجامد. معنایی که تغییر روایت ذهنی افراد از شکست‌ها، اخراج‌ها یا تعارضات شغلی، جهت جلوگیری از فروپاشی روانی و تبدیل بحران به پادشکنندگی را به همراه دارد.

چگونه روایت‌گری سازمانی را ترویج دهیم؟

دکتر خاکی گام اولیه ترویج نوشتن در سازمان‌ها را خاطره‌نویسی می‌داند؛ از آنجا که خاطره‌نویسی نوعی بیان آزاد افکار، احساسات و رویدادهاست و قیدوبند چندانی ندارد، به نویسنده کمک ‌می‌کند تا آسوده‌تر بنویسد و رویدادها را آن‌چنان که رخ داده بنگارد، اطلاعات بدهد، عاطفه را برانگیزد، طلب همدلی کند و ارتباط را تسهیل کند.

درنهایت آنچه در این جلسه دوساعته مطرح شد، فقط طرح کردن مسئله‌ای مهم و اثرگذار بود که به نظر می‌رسد در فرهنگ عمومی و به‌ویژه در فرهنگ سازمانی غایب است؛ با این حال، دیدگاه‌های تازه‌ای هم در راه است. به نظر می‌رسد کم‌کم ضرورت نوشتن، به‌ویژه در محیط‌های عمل‌گرا و کسب‌وکاری هم حس شده است؛ چه از باب اعتباری که به فرد (مدیر و صاحب کسب‌وکار) می‌بخشد و چه از باب مزیت‌هایی که به کل سازمان اعطا می‌کند و شاید روزگاری که از این تاریخ پرآشوب گذشتیم، ما هم به تاریخ مکتوب و سنت نگارشی‌مان بتوانیم ببالیم و آن را به گنجینه‌ای ارزشمند برای خود و برای جهان تبدیل کنیم.