حتی لحظههاي تلخ، ارزش علمي دارند.
هـيچگـاه یک يـادگيـرندۀ خوب، اين
لـحظههاي نـاب را از دست نـميدهد.
رالف والدو امرسون
انسان موجودی است که گذشته و آیندهاش در چندوچون اکنونیت او حضور دارند. این زمانمندی و زبانمندی، ارکان تاریخمندی او هستند، بدون فهم عمیق آنها، ماهیت آدمی قابل تصور درست نیست.
تاریخ، تجربه و خاطره بسترهایی برای شناخت ماهیت انسان هستند، اما این اصطلاحها چنان در حافظه (memory) او درهمتنیده و پیچیدهاند که از هم تفکیکناپذیرند، به همین دلیل ارائه تعریفهای جامع و مانع از این واژگان دشوار است. واژه خاطره (یادمان) فارسی است که با افزودن «ه»یِ نسبت به کلمه خاطر ساخته شده که از زبان عربی است و به معنای فکر، اندیشه، و خیالی است که در ظرف دل، ذهن و حافظه جا میگیرد. تجربههای عاطفی بشر مانند دوستداشتن، عشقورزیدن، خوشبینی، امیدواری، نفرت، کینهتوزی، و حسادت…همه به نوعی از ذخیره عاطفی، احساسی و شناختی او در حافظه سرچشمه میگیرند. «حافظه که خزانۀ خاطره است مانند نقشه راه مسیری را که از گذشته تاکنون آمدهایم ترسیم نموده و مسیرهای مطلوب برای آینده را نشان میدهد.»[1]
یکی از چالشهای دیرپای بیشتر ایرانیان، نهادینگی فرهنگ شفاهی در کردار آنهاست. فرهنگی که مایۀ تکرار خطاهای فردی و اجتماعی است. ایرانیان از آنچه بر آنان رفته و میرود تمایل ندارند تا ردی برجای گذارند که بتوان از آنها عبرتها آموخت و دوباره در گرداب بلا گرفتار نشد.
خاطرهنگاری، گزارشگری تعامل انسانها با همدیگر و پدیدههاست در بستر مکان و زمان است و یكی از عامترین و صمیمانهترین روشها برای انتقال حس به دیگران است. هر كس میتواند با رعایت اصولی ساده و بکارگیری قواعدی محدود، اتفاقات مهم زندگی خود را ثبت كند و خاطرات تلخ و شیرین زندگیاش را مانند پیروزیها و شكستها، تجربیات تكرارناشدنی، حوادث مهم و احساسات را ماندگار كند. یعنی خاطراتی را که نقل میکند بنگارد. بشر در دنیای امروز به کمک پیشرفتهای فناورانه توانسته است ابعاد کمی و کیفی خاطرهنگاری را توسعه دهد. موبایلها، دوربینهای عکاسی، وبسایتها، خودکارها و قلمها، جملگی ابزارهای تکنولوژیک برای خاطرهگویی و خاطرهنگاریاند.
سابقه خاطرهگویی و خاطرهنویسی از زمانی شروع میشود که انسان فهمید من دارد. یعنی یک هویت. این من، منِ ناپسند نفسانی نیست، بلکه آن منی است که به من بودنش آگاه است. این من باید اظهار شود و در متن و روایت بروز یابد. این که انسان غارنشین روی دیوار غارها تصویر نبرد با حیوان را کشید، علتش این بود که میخواست چندوچون شکارش را خاطرۀ خود کند و هویتسازی انسانی از اینجا شروع شد. هویت یعنی من در برابر و نسبت با دیگری. هرکه SELF را بشناسد OTHER را هم خواهد شناخت. همه دانش بشری بر وجود همین من مبتنی است. بسیاری از اظهارات انسان، نشانگر خاطرات اوست، اما آنها را خاطره نمیدانیم. خاطره، زمانی زاده میشود که انسان با خودآگاهی واقعیتهای گذشتهاش را روایت کند. ردِ ما در همۀ کارهای ما هست اما کدام یک از کارها، خاطره است؟ خاطره رکن اصلی هویت ما را میسازد؛ انسان بدون خاطره، موجودیت اجتماعی ندارد. حل امور روزمره زندگی انسانها نیازمند وجود خاطره در حافظه است. کسانی که دچار فراموشی شوند سررشتۀ زندگی را گم میکنند. به قول اومبرتو اکو فیلسوف ایتالیایی اگر میخواهیم به خودشناسی درستی برسیم باید خاطرات گذشته در حافظهمان باشد؛ چندوچون هویت ما وابسته به خاطراتمان از گذشته است. انسانها بدون خاطرات شخصیشان قادر نیستند به خودشناسی پایدار و رضایتبخشی دست یابند. پس خاطره بر گذشته و حال آنها سایه میاندازد، و زندگیشان را به وسیله آن تفسیر مینمایند و شرایط شکلدهنده هویتشان در گذشته، تغییراتی که در طول زمان کردهاند، و امید به تغییرات جدید را در طرح و قالبی نو عرضه میکنند. نگارنده خاطره همیشه یک نویسندۀ حرفهای نیست بلکه کسی است که بعد از نگریستن به جهان و خویشتن مینگارد. یعنی اول نگرنده است و سپس نگارنده. خاطرهنويسي به رشد، پيشرفت و افزايش توانايي انسان در نوشتن كمك ميكند و از اين نظر، هر خاطرهنگار به سوي نويسنده شدن گام برمیدارد.
خاطراتي كه در هر دوره و زمانی نوشته ميشوند، ميتوانند وضعيت فرهنگي، اجتماعي و…آن روزگار را از زاویهای براي آيندگان روشن سازند. ميتوان با خواندن هر خاطره از نکتههای نهفتۀ آن استفاده كرد و آنها را در زندگي بهكار گرفت. برای مثال اگر در خاطرهاي خوانديم کسی هنگام توافقها بر سر زندگی مشترک دچار برداشتهای نادرست شده است ما نیز هنگام چنین قرارهایی به آن نکتهها توجه کنیم و دقیق سخن بگوئیم و ابعاد موضوع را روشن کنیم…
گاهی فکر میکنم نبض آدمی بهترین استعاره برای توصیف سازوکار دوستی است. نبض، روزی تپیدن میآغازد و روزی نیز باز میماند و در میانۀ این دو، گاهی تند و کند میشود و زمانی هم به آهنگی موزون میتپد. دوستیام با نگارنده این دفتر نیز چونان نبض بوده و هست. او مرد نابهنگامهاست. گاه سالیانی از او بیخبرم و در خاموشی میگریزد، گاهی هم یکباره پیدایش میشود و دور دیدارها تند میشوند. اکنون مدتهاست که از او بیخبرم و نبض دوستی دیریست که نمیتپد. در این سالها تدابیرم برای چارچوبدهی به رابطهمان شکست خورده است. روزگاری مانده بودم که چرا او اینگونه است؟! اما امروز که آگاهیام از چندوچون روان آدمی عمیقتر و علمیتر شده است از راز این کنشها و واکنشها بیشتر آگاهم، اما چه باید کرد که فرصتها از دست رفتهاند…
روزگاری در وزارتخانهای مسئول کمیته تحول اداری شدم. برای ساماندهی امور، دفتر و دستکی راه انداختم. پس از مدتها این دوست را پیدا کردم و از او خواستم تا روزهایی به من کمک کند. مدتی با شرط و شروطی پراکنده آمد و رفت، روزی هم آمد و گفت: «دیگر برای آمدن به اینجا مرددم» و دفتر بزرگی روی میزم گذاشت. دفتر یادداشتهایی از گفتگوهایمان بود. محتوا و پیراستگی متن ناداستانی که نوشته بود چنان به وجدم آورد که در دیدار بعد بسیار او را ستودم. آن هنگام نمیدانستم احساساتم هراسانش میکند و مایۀ آن میشود تا نوشتن را ادامه ندهد و برود و دیگر پیدایش نشود. بعدها در تجربههای دیگر فهمیدم میهمان ما هرچند هم عزیز باشد باید هوشیار بود که غلظت شربتی که برای او دست میکنیم نباید زیاد نشود مبادا در حلقش گیر کند…
من چه منم؟
این کتاب گزارشی گذرا از برشی از عمر من است. مقطعی که فکر به گوشههایی از آن نیز شورانگیز و کندوکاو در بخشهایی از آن نیز برایم حزنآور است، زیرا یادآور ناسازیها میان افکار، احساسات و اعمالم با معیارهای امروزی هستند. از سوئی دیگر بیانگر التهابهای ناتمامی هستند که همچنان ادامه دارند و من در این اندیشه فرو میبرد کی به ساحل آرامش میرسم…
بهنظرم نگارنده برغم پراکندهنگاری و گسستهنویسی اين توانايي را داشته است كه دقيق ببيند، بشنود و گزارشش را بهگونهاي بنويسد كه مخاطبش در فضای گفتگوها و رخدادها قرار گیرد. او در این یادداشتها کوشیده تا تصویر واقعگرایانهای از حقیر ارائه دهد اما از خودش تصویری فروتنانه و خودخوارانگارانهای نشان داده که در آن فضائل و کمالاتش نمودی ندارد.
……………………………………………………
[1]. برخی بر این باورند که خاطره از بُن خطر در زبان سامی به معنای نفوذ کردن است. یعنی آنچه در خطور فکری در ذهن و حافظه رسوخ و رسوب کرده و در طول زمان باقی مانده است.
-ابرامز، لین (1397) نظریه تاریخ شفاهی، علی فتحعلی، انتشارات سوره مهر، ص، 203
(تنظیم و تدوین و بازخوانی کتاب در زمان جنگ اسفندماه 1403 انجام شد و در اردیبهشت 1405 منتشر شد.)

