پارهای از صاحبنظران ضعف در بكارگيري علم مدیریت در ایران را ناشي از ناسازی تمدن ايراني با تجدد غربي دانسته و جستجوي راهكارهاي بومي را كار بیهودهای میدانند.پیشینیان فکری این عده چاره را در “فرنگی شدن از سر تا قدم[i] میدانستند.آنان بر این باورند که ما در زیرساختهای تمدنی با آنان تفاوت بنیادین داریم.زیرساخت های فلسفی چون نگاه به جهان ،انسان ، جامعه و فرد. این تفاوت ها با ظهور نوزایی در “عصر مدرن [ii] شکل گرفتند و تا امروز تداوم یافتند.در گذار تاریخ تفاوتها از میان نرفتند و بسیاری از ایرانیان در فرآیند غربی شدن (یا تعبیر امروزی جهانی شدن ) هر روز در ظاهر زندگی به انسان غربی شبیه تر شدند حتی زبانشان ما آکنده از انواع واژه های فرنگی شد بی آن که بدانیم زبان ما هویت ماست[iii]. {شرح تلاش ایرانیان در تاریخ معاصر را می توان در پیوست شماره(1) دید}
بافت تمدني ما با تمدن غربی و بویژه آمریکایی كه در آن نظریهها و فنهای مديريتي شکلگرفته و میگیرند تفاوتهای بنیادینی در جهانشناسی ، معرفتشناسی و انسانشناسی دارد. اين سخن بدان معنا نیست كه ما اهالي تمدني فرودستيم و ديگران ساكنان تمدنهای فرادست و برترند،بلکه اشاره بر وجود تفاوت است. این تفاوت ها یکسره برای بشریت برکت آور نبوده است.
بر تمدن غرب مدرن عقلانيت اقتصادی – ابزاری حاکم است .عقلانيتي كه خود برآمده از دهها عامل تاريخي، ديني ، فلسفي ،جغرافيايي و ژنتيكي … است .نظريه هاي پسامدرن که صاحبنظران غربی این روزها مطرح می کنند به حاکمیت رويكرد عقل ابزاري می تازند و آن را مایه احساس پوچی برغم پیشرفت های ظاهری می دانند .چند و چون این نقدها خود گواه روشنی بر آسیب هایی است که “عقلانیت خودبنیاد” بر ساحت زندگی معنوی آدمیان وارد کرده است.
تمدن و مدیریت
هر تمدنی محصول نوع و سبک رهبری و مدیریتی است که در ادوار تکامل تاریخی آن ملت و قوم اجرا شده است. شیوههای مدیریت از سویی بازتاب چندوچون عناصر تمدنی هستند که در طول زمان شکلگرفته ند و از سویی دیگر حاصل چندوچون دورههای تاریخی نیز هست پس مدیریت دانشی است که دورانساز و اقتضا پذیر است. علی رغم جمعیت و پیچیدگی این که بسیاری از تمدن های کهن به اندازه بزرگی بسیاری از سازمان های متوسط امروزی نیز نبوده است اگر بخواهیم چیستی و چگونگی مدیریت را چونان یک علم بکاویم باید شکلهای ابتدایی (سنتی)[iv]، مدرن و پسامدرن آن را از هم جدا کنیم. پيداست شناخت و فهم اثر تفاوتهایی که گذشت نيازمند پژوهشي فراگير است، پژوهشي كه در آن ویژگیهای تاريخي،ديني ، سياسي ،جامعهشناختی ، روانشناختي و فنّاورانه … در بعد ملي و سازماني بررسي شوند و منظور از نظريه ها و تكنيكها روشن شده و دستهبندي شوند و سازمانهاي دولتي از خصوصي از هم تفكيك و موانع به كارگيرندگي آنها در طول زمان بازشناسي شوند.
خاستگاه کتاب
در شرایط حاضر بيش از نیم قرن از “سيطره کمیت گرایی [v] می گذرد اين نگرش غالب رفته رفته تسلط مطلق خود را در حوزه نظریه پردازي علم مدیریت که بعد از جنگ جهانی دوم به اوج خود رسید از دست داده است، شاهد این ادعا، زبان نويني است كه در آثار منتشر شده از سوی صاحبنظران مدیریت از دهه نود میلادی بازتاب يافته است و درآثار بزرگانی چون پیتر دراکر، چارلز هندی ،وارن بنيس[vi] و هنری مینتزبرگ[vii] … نشان پر رنگی از رويكردهاي كمي براي تبيين مسايل سازماني نمي توان يافت.
نزدیک به دو دهه است من به دلیل “رویکرد بنیانی” [viii]به مسایل سازمانی به پرسش ” ما ، چگونه ما شدیم” یا “اینگونه شدیم” نظریه های مطرح در پاسخ به این پرسش را که بررسی کردم هر یکی سخنی می گوید: رضا داوری به عنوان یک متفکر «هویت اندیش»، انحطاط را بر مبنای «بحران عالمگیر غربزدگی» تبیین میکند. در مقابل،سید جواد طباطبایی در مقام یک متفکر متجدد بر مبنای «هبوط فلسفه و شرایط امتناع اندیشه» و به خصوص اندیشه سیاسی به طرح نظریه انحطاط میپردازد. عبدالکریم سروش در جایگاه یک متفکر نواندیش دینی انحطاط مسلمین و نه مورد خاص ایران را موضوع تأمل خود قرار میدهد و آرامش دوستدار در نقطه مقابل سروش با نقد رادیکال و نیچه ای بر نهاد دین، «سیطره تاریخی تفکر دینی» بر حیات اجتماعی ایرانیان را عامل انحطاط می داند…
آیا آنگونه ابراهيم پور داود ، احمد كسروي ، صادق هدايت ، ميرزا آقاخان كرماني ، فتح علي آخوند زاده علي ميرقطروس می گویند عامل دين و فتح ايران توسط اعراب مسئول عقب ماندگي ايران است یا نه مغولها عامل اصلی بوده اند یا کشورهای استعمار گر غربی و استبداد داخلی و روحیه سازگاری ایرانی آنگونه که مرحوم مهندس بازرگان می گفت؟!
پاسخ هر چه باشد ما در عصر مدرن در تعطیلات تاریخ بوده ایم و نتوانستیم در چارچوب عقل مدرن حضوری جدی داشته باشیم حتی در عرصه تفکر نیز نتوانستیم نظریه ای مدیریتی مکتب یا نظریه ایرانی مدیریتی را مطرح کنیم.اکنون پرسش این است با پایان عصر مدرن و آغاز روزگار پست مدرن که زبان مدیریت دگرگون شده است و در سلطه عقل مدرن تردیدهایی ایجاد شده است فرهنگ ایرانی امکان و قابلیت آن را دارد که نظریه شایسته ای که توجه صاحبنظران جهانی را جلب نماید مطرح کند؟
جدی شدن این پرسش برای من از آن رو بوده است که نظریههای نوین مدیریت نشان می دهند که این دانش دچار چرخش پارادیمی شگفتی شده است . این دگرگونی به اندیشمندان ملل کهن اجازه می دهد تا به میدان نظریه پردازی در آیند . کسانی چون”وارن بنيس” از نظریهپردازان رهبري با الهام از آثار شكسپير از “هفت دوره عمر رهبري سخن میگوید ، پژوهشگراني مانند “ديويد روكي” و “ويليام توربرت” سخن از “هفت گذار رهبری “به ميان آوردهاند و آثار گوناگونی که همه با عدد هفت مطرحشدهاند. “چارلز هندي”[ix] كه از پیشگامان بهرهگیری از رویکرد تحليلي- تأویلی به حوزه مسائل مدیریتی است ، انعکاس جدیتری دارد. او اثر ماندگاري چون “خدايان مديريت” را خلق كرده است که در آن سبک رهبری چهار خدای یونانی تحلیل مدیریتی شده است.این کتاب بهتنهایی فصل نوینی در نگاه به مدیریت است. آثاري اینچنین از ظهور گفتماني جديد با زباني خاص و آكنده از استعارهها و نمادها در حوزه سازمان و مديريت حکایت میکنند.در کارهایی اخیر بهگونهای هویت تمدن غربی و انسان پرورده در دامانش پدیدارتر است.
نگارش این کتاب بر می گردد که پنج سال پیش به دنبال کنجکاویهای دیرینه ای که دارم
در كلاس درس دكتر کزازی در ” بنیاد ايرانشناسى[x] حضور پيدا كردم.حضوری برای فهمیدن این که ایرانشناسی چیست و روش شناسی آن چگونه است؟ چه مکتب هایی دارد؟ و از همه مهمتر دریابم که چگونه می توانم از دستاوردهای ایرانشناسی برای فهم بهتر مسایل سازمانی ایران بهره برداری کنم…
مانند همیشه در طنین کلام استاد که ” ناخودآگاه قومی” هر ایرانی را که دلبسته به خاک وطن است نشانه می رود- روحم در رازآلود حماسه ها به چرخش آمد . در هر جلسه شاگردان كلاس را با شگفتی می نگریستم که هاژ و واژ او را مىنگريستند.گاهی که به خواست استاد این دانشجویان به پرسش می آمدند پرسش های آنها حکایت از سردرگمی مفهومی و روش شناختی در حوزه ایرانشناسی می کرد، گاهی سردرگمی با آنان با نگرانی زندگی با مدرک ایرانشناسی در هم می آمیخت …
استاد در پایان یکی از جلسه ها از من خواستند با توجه پیشینه کوشش های ناچیزم در یافتن بصیرت های اداری در ضرب المثل های (زبانزدهای) ایرانی[xi] ، میان دانش مدیریت و ایرانشناسی پیوندی برقرار سازم.[xii] برای اجرای امر استاد جزوه ای شتابزده فراهم آمد که بین دانشجویان پخش و در مجله تدبیر نیز بخش هایی از آن چاپ شد[xiii].
پرسش بنیادین
آن سخن پراکنی در حضور استاد مایه آن شد تا دوباره آن پرسش بنیادین زنده شود و از خود بپرسم:
- از نظر فلسفه علم ،با کدامین برنامه پژوهشی ممکن است؟
- روند تحول نظریه های مدیریت به گونه ای هست که با چیستی و ویژگی های فرهنگ ایرانی همراستایی داشته باشد؟
افزون بر دغدغه های فلسفی و فرهنگی ،گاهی مرا پارهاي از مخاطبان حق به جانب با شور و هیجان درکلاسها ، همایش ها و کارگاههای آموزشی با این پرسش روبرو می سازند که:
- چرا شما استادان مدیریت، اندیشه غربی را ترویج می کنید و سخنی از مدیریت ایرانی در میان نمی آورید؟…
- چگونه می توان كشور را در حوزه تفكر مديريتي در بعد ملي و سازمانی بايد در جهت بازشناسي عناصر هويت ساز ملي و اثرات مثبت و منفي آنها هدايت كنيم؟
- چه كسي (كساني) و در كجای کشور ما در حال تدوین پاسخی شایسته برای این چالش مهم هستند؟
- آیا اين تلاشهای پریشان پایان نامه نویسی در دانشگاههای مدرک ساز میتوانند در نسبت هزینه و زمانی که می شود ارزشی داشته باشد ؟
- آیا دستاورد های چند پروژه پژوهشی تکراری که در اینجا و آنجا انجام می شوند و فقط برای هزینه کرد اعتبارات است ارزش کاربردی دارند؟
- چگونه میتوان شخصیتهای حقیقی و حقوقی را که در چارچوب منافع فردي و شركتي خود شبيه جويباري كوچك هستند، بهسوی يك همگرايي ملي آغاز جنبشی مديريتي که “جهانی اندیش اما هويت مدار” باشد سازماندهی کرد ؟
گمان می دارم چنین پرسشی دلایل و آبشخورهای گوناگونی دارد مانند:
- دلبستگی شورانگیز و ارزشمند پرسندگان این پرسش ها به سربلندی نام ایران.
- برداشت ساده از ماهیت نظریه و مدلهای مدیریتی و سازمانی.
- نآآشنایی با فرآیند نظریه پردازی و مدلسازی.
- نظریه پردازی را مانند انشاءنویسی و سرودن شعر پنداشتن .
- محدود کردن معنای غرب و شرق در مفهوم جغرافیایی و بی توجهی به معنای فرهنگی آن..
- برداشت جغرافیایی از مفهوم و بی توجهی به مفهوم “حوزه تمدنی ایران[xiv].
- ستیز با هر نوع اندیشه آمده از غرب چونان یک ارزش ایدئولوژیک[xv] (جالب آنجاست که همین مدیران وارد کردن هر سخت افزاری را که ساخته غرب باشد ضد ارزش تلقی نمی کنند و چون علوم انسانی، اجتماعی و سازمانی را مجموعه های از واژه ها می دانند لذا بر این باورند که چون ما ایرانی ها هم می توانیم حرف بزنیم پس چرا نظریه تولید نمی کنیم؟!)
- فراگیری مسابقه خنده دار تعدادی شرکت تجاری با کشیدن چند مستطیل و دایره و سرهم کردن آنها به نام مدل و بازکردن “دکان جایزه دهی” بر پایه مدل ایرانی نوبری است از باغ فرصت طلبی خدمتگزاران(!) جدید این مرز و بوم .(این طراحان رندانه فکر می کنند چون شکسته بسته فارسی سخن می گویند و مستطیل مدل خارجی را مربع کرده یا از بالای مدل به پایین منتقل کرده اند پس مدلی ساخته اند ایرانی)
- مطرح شدن کسانی به نام پدرهای دانش مدیریت ایران: این نوع بزرگنمایی ها و اسطوره سازی ها در ذهن ساده اندیشان این انتظار را بوجود آورده است که این پدران از مادران نداشته علم مدیریت در ایران، چرا فرزندان نظریه پردازی ندارند تا برای مدیران اجرایی کارخانه ” تولید نظریه های نوشدارویی” راه اندازی نمایند.(جای شگفتی است که پاره ای از این پدران با سکوت و همراهی خود بر در دکان این رندان کاسبکاران ایستاده و برای آنان مشتری فرا می خوانند و آنها را اعتبار می دهند و معامله پنهان می کنند.از این هم بدتر تعدادی از این موسسات چونان محله های قدیمی هریک در قرق این لوتی ها ، اجازه گذر و نظر به دیگری نمی دهند)
- عدم امكان بكارگيري مستقیم بسياري از نظريه ها و تكنيكها در سازمانهاي دولتي و خصوصي ایران به دلیل نبودن بسترهای لازم سیاسی ،حقوقی،اقتصادی،ساختاری،ساختاری،آموزشی…
- ستیز با غرب و دستاوردهایش در حوزه فرهنگ و اندیشه و هنر به عنوان یک ارزش و تسری آن در حوزه دانش مدیریت پنجاه سال اخیر در ایران.( بنظر می رسد تحلیل غربزدگی و مطرح شدن این موضوع از سوی افرادی چون “فخرالدین شادمان[xvi]، “سید احمد فردید[xvii] با رویکردی فلسفی و سپس تفسیر سیاسی “جلال آل احمد[xviii] از این اصطلاح با رویکردی سیاسی موضوعی به دانش مدیریت هم کشیده شده است.)
- ترجمه بيهدف و گسيخته دستاوردهاي علم مديريت بدون توجه به پاسخگویی به نيازها و اقتضاهاي روند كلي كشور و شرايط سازماني در آن.
- ناشناختگی عناصر و مولفه های هويت ملي موثر بر جهتگیری اقتضايي در مديريت (پاره ای از این عناصر نقشهاي بازدارنده و وادارنده بر روند توسعه كشور دارند)
ایرانشناسی،پیش نیاز مدیریت اقتضایی
اگر لایه های ژرف این پرسش ها را بکاویم به این نکته اصلی می رسیم که شناخت دقیق ايران چونان يك واقعيت پويا، در پیوند و اثرپذیر و اثرگذار برای ساماندهی و جهتگیری در زمينه مديريت نظری و عملی یک ضرورت است. به سخن ديگر همانگونه كه برنامه ریزی توسعه كشور، بدون مطالعات آمايش سرزمين رشدي نامتوازن در پي خواهد داشت، می توان گفت بدون شناخت و توجه به عناصر شکل دهنده هويت ملي، مديريت اقتضایی ملی راه به جايي نمي بریم. زیرا متغیرهای ملی در متغیرهای اقتضایی درون سازمانی بازتولید می شوند و بر شیوه رهبری تاثیر می گذارند و آن را تابع خود می کنند. اما براستی چگونه باید ایران را از این زاویه شناخت؟ اما پیش از آن این ایران، که مبنای هویت تاریخی ماست، چیست؟ آیا میتوان این ایران را چون Object به معنای موضوع یک علم – بررسی کرد؟ و درباره آن نظریهپردازی کرد؟ و سرانجام آیا میتوان این ایران ِ موضوع تأمل فلسفی را به تاریخ جهانی پیوند زد؟…
پرسش های پژوهش حاضر
این جستار که می توان آن جلد نخست از یک مجموعه دانست برای پاسخ به سه پرسش زیر فراهم آمده است:
الف) شناخت هستی ایران
ب)امکان دستیابی به معرفت(= دانش/آگاهی) در باره ایران
ج) روش شناختن ایران و ابزارهای آن
پاسخ به این پرسش هاست که به ما کمک می کند تا بفمیم چگونه باید در سرزمین مدیریت کرد سرزمینی که پرفسور آربری در کتاب مقدمه میراث ایران در باره آن می گوید:
“غالبا گفته می شود که خوی و خلق ایرانی پر از عدم ثبات و تضاد است این گفته درست است اما این خصیصه یکی از شرایط دایمی و لازم ثبات ایرانی می باشد .تضاد درونی ،روح ایرانی و فکر وی را از عقیم ماندن و متحجر شدن نجات داده است”
ساختار کتاب
“در واژه “جُستار” ،چند ویژگی نقش دارند که مجموعه آنها مفهوم این کلمه را میسازند: جستجو، تحقیق و طلب. لذا جستار مقاله و گفتاری که نویسنده آن نه دعوی تحقیق کامل دارد و نه در مقام استنتاج نهایی و داوری قاطع و جزمی در موضوع تحقیق است. نویسنده در موضوعی تحقیق میکند و سپس آن را با دیگران و بهویژه محققان و صاحبنظران به بحث و اشتراک میگذارد. در چهارچوب نوشتههای جستاری، نویسنده هرچند تحقیق کرده و در موضوعی معین مطلب مینویسد، اما همچنان در حال جستجوست و همچنان میپرسد و نظرخواهی میکند و همچنان در طلب حقیقت بیشتر و روشنایی فزونتری در موضوع تحقیق است به سخن دیگر در جستارها نویسنده در حال بلندبلند فکر کردن بوده و بر آن است تا یافتههای خود را بهصورت خام و نیمهخام با مخاطبان خاص خود در میان بگذارد تا درنهایت با همکاری و همفکری احتمالی مخاطبان اشتباه های احتمالی و کاستیها زدوده گردد و در فرجام کار به مرحله اطمینان بخشی در انکشاف حقیقت برسد و انتظار دارد با تکاپوهای علمی بعدی خود و نیز مخاطبان جستوگر و طالب حقیقت به کمال برساند.[xix]
کتاب حاضر از دو بخش تشکیل شده است و ساختار فصل بندی آن به شیوه معمول نیست و به قول خواجه شیراز: “گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین”.
الف)گفتگویی(مصاحبه ای)
در چند دهه اخیر کاربرد روش های کیفی در پژوهش های انسانی،سازمانی و اجتماعی گسترش یافته است” . در این میان از گفتگو(Dialogue) چونان یک روش تحقیق نیز استفاده فراوانی می شود[xx].
بخشی از فرآیند کاویدن من بن در مایه های مدیریت اقتضایی(contingency) گشودن دریچه گفتگویی شد تا نور خورشید دانش استاد کزازی از آن تابیدن بگیرد که در بخش (ii) کتاب حاضر آمده است و این بخش پنج فصل را در بر می گیرد:
پاره اول که چند پرسش زمینه ای است که فهم پاسخ های فنی استاد را آسان تر می کند.
پاره میانین که سه خود مجموعه است پرسش هایی در باره هستی شناسی ،معرفت شناسی و روش شناسی است.
پاره فرجامین یا انجامین که پرسش هایی است که در فرایند پرسش و پاسخ پیش آمدند و اگر آنها را در دم با استاد در میان می گذاشتم مایه آشفتگی سخن می شد.
روانشاد مرحوم دکتر کیومرث امیری سردبير مجله” ايران و اسلام” براى انجام مصاحبه ای در شماره نخست این مجله دعوتم كرد تا با دكتر كزازى درباره ايرانشناسى به گفتگو بنشینم .به سرعت دعوت را پذیرفتم زیرا پرسش هایی را که جسته و گریخته در دیدارهایی با دکتر در میان نهاده بودم نیاز به کاویدنی ژرف تر داشتند. جلسه اول گفتگو در خانه آن مرحوم انجام گرفت و در شماره نخست فصلنامه “تحقیقاتی ایران و اسلام” در تابستان 1391 منتشر شد. پس از انتشار مجله، دوستانى تشويق كردند تا آن گفتگو را بال و پرى دهم، مثل هميشه ، مهربانى و گشاده نظرى ایشان گستاخم كرد تا موضوع را با آقای دکتر کزازی در میان نهاده و از او بخواهم تا گفتگو را ادامه دهیم.
ب)سندکاوی تاریخی – تخصصی
برخلاف روش های تحقیق کمی که در چارچوب فلسفه تحلیلی قرار دارند در روش های کیفی تحقیق که در بستر “فلسفه قاره ای[xxi] بالیده اند تاریخی نگری از اهمیت بسزایی برخوردار است .به سخن دقیق تر برای فهم بهتر هر پدیده ای و موضوعی که چونان یک متن( ( text نیاز هست که بافتار و زمینه( context) را شناخت و درک کرد یعنی text را در contextقرار داد. نبود درک تاریخی بین دانشجویان و مدیران سازمانی بویژه مدیران دولتی به نظر یکی از ریشه های تکرار خطا و به یاس رسیدن است. براستی چگونه می توان بسیاری از چالش ها، مساله ها ، معضل ها (دشواره) امروز را در حوزه سازمان و مدیریت بدرستی فهمید بی آنکه به چند و چون کلی دوره های تاریخ ایران بویژه تاریخ معاصر ایران را که پس از مشروطیت آغاز می شود آگاه نبود؟! گوته شاعر، نویسنده و متفکر بزرگ آلمانی میگوید: ” کسی که از سه هزار سال تاریخ بهره نگیرد تنگدست به سر میبرد . براستی اکنون وقت آن است که بپذیریم: تاریخ یک علم است نه کمتر و نه بیشتر . تاریخ شاخه ای از ادبیات نیست. واقعیت های تاریخ همانند واقعیت های زمین شناسی یا ستاره شناسی می توانند موضوع هایی برای هنر ادبی فراهم کنند. ولی پوشانندن لباس ادبی بر سرگذشت جامعه بشری، چیزی جز آن نیست که تاریخ نویسی نقش تاریخ نویس را بازی کند، یا ستاره شناس این نقش را داشته باشد که سرگذشت ستاره ها را در قالبی هنری عرضه کند.[xxii]
باید جهت گیری تلاش های ملی ایرانیان در تاریخ معاصر ایران را جستجوی “هویت[xxiii] نامید. می توان این هویت جویی را در عمل در فرآیند بازسازی سیاسی – اداری خلاصه کرد لذا نکته های تاریخی که آورده شده اند برای نشان دادن تلاشهای هویت سازی است که در قلمروهای سیاسی و اداری انجام گرفته است و ضرورت انجام این گفتگو را بیشتر می نمایاند. به سخن ویل دورانت، تمدن رودی است با دو ساحل. این سخن بهگونه ضمنی به این مسأله اشاره دارد که تاریخنگاران اغلب نهایت توجه و دقت خود را صرف رودخانه در جریانِ تاریخ نمودهاند که معمولاً پرآشوب و پرهیاهوست و اجازه برداشتها و تفاسیر صحیح را نمیدهد. در مقابل، او دیدگاه دیگری را مطرح میکند که در آن حواشی تاریخ و تمدن میتوانند به اندازه خودِ متن تاریخ مهم باشند. بهنظر او، همه مردمانی که در طول تاریخ خانه و مجسمه ساختند و شعر سراییدهاند هم در شکلگیری تمدن نقش داشتند. ویل دورانت در کتاب درسهایی از تاریخ، که در سالهای آخر زندگی خود نوشت، میگوید که تاریخ ملتها را باید با توجه به پدیدهای علمی جدید نوشت برای ما ایرانیان این پدیده نو،ظهور دولت و سازمان مدرن است که اندکی پیش از مشروطیت آغاز می گردد .
هدف کتاب
اکنون که سال 2016 است از سوی سازمان ملل متحد و شورای بین المللی علوم International Council for Science (ICSU) ، شورای بین المللی علوم اجتماعی International Social Science Council (ISSC) و شورای بین المللی فلسفه و علوم انسانی International Council for Philosophy and Human Sciences (CIPSH) به صورت مشترک سال 2016 را به عنوان سال “ادراک جهانی” International Year of Global Understanding (IYGU) و “ساختن پلی بین تفکر و ادراک جهانی و اقدامات محلی” نامگذاری کردند. با این هدف که یک جنبش جهانی برای درک و فهمیدن انسان ، هستی ، ارتباط های بین انسانی و هم چنین تمام ارکانی که به زیست انسانی تر یاری می رساند بیانجامد. سازمان ملل متحد پیشنهاد داده است که فیلسوفان ، روانشناسان ، دانشمندان علوم بنیادین ، جامعه شناسان ، هنرمندان و معلمان و مدیران… می بایست برای این درک جهانی از انسان و هستی اقدام کنند.
در این کتاب تلاش شده است بن مایه هایی اندیشه ایرانی که در فرایند اندیشیدن، تشخیص و عمل ایرانی پدیدار می شوند بازشناسی و کندوکاو شوند شاید بتوان امکان درک بهتری از جهان فراهم آید.
نگارنده نه به نژادپرستی (Racism) گرایش دارد و نه به ناسیونالیسم( (Nationalism افراطی و وطن پرستی، بلکه مانند تمام ایرانیان نژاده که به آبادی ایران می اندیشد یک میهن دوست است. و از “خودشیفتگی فردی،قومی و ملی[xxiv] هراسان و گریزانم و از دیدگاه نظری به “جهان وطنی”( Cosmopolitanism) [xxv] و بینالمللگرایی (Internationalism)[xxvi] انسانی[xxvii] تمایل دارم و نگران پیامدهای خودشیفتگی قومی ام[xxviii]. جلال آل احمد در کتاب غرب زدگی بروز اخلاق بزرگ پنداری در جامعه را نتیجه جهت دهی های مستشرقین و حکومتها با هدف غفلت و خواب کردن مردم میداند و می گوید:
” بدبختانه ما هنوز هم گوشمان به این به به گوییهای مغرضانه ماموران وزارت خارجه بیگانه اخت است که هر به چند سال یک بار مستشرقی یا سفیری یا مستشاری به این سو میآیند و در آخر کار طومار وهن آوری درست میکنند که بله شما سرتان سرشیر و دمتان دم فیل، یعنی ما که از دوره خسرو انوشیروان مالیخولیای بزرگ نمایی داشتهایم و به تعارف دلباخته بودهایم… ”
در پرتو چنین هراسی و باور به آموزه های انسانی ،تمام بشر را خواهران و برادران خود می دانم به شرط آن که پاس انسانیت را نگه دارند و به حقوق دیگران احترام بگذارند. این قلم از سویی دیگر دلش در سپهر عارفان جولان دارد و از نوجوانی به این شعر دلبسته است که:
این وطن مصر و عراق و شام نیست این وطن شهری است کاو را نام نیست[xxix]
این کتاب حال و هوایی ایرانشناسانه نه ایرانپرستانه دارد و تلاشی نیست برای اثبات مصرع مجعول که:
هنر نزد ایرانیان است و بس.
این نوشتار با ظاهر سخن حکیم نظامی همنوایی نمی کند که:
همه عالم تن است و ایـران دل نیست گوینده زین قیاس خجل
چون که ایـران دل زمین باشد دل ز تن به بود ، یقین باشد
این کتاب دریچه ای است برای فهم آن که چگونه می توان منطق حاکم بر اندیشه و گفتار و کردار ایرانیان را کمی بهتر فهمید شاید بتوان بهتر آن را بهتر با توجه به ویژگی های ایرانی اداره کنیم که این گوهر دانش مدیریت در دهه های اخیر است.
در خاتمه از ناشر محترم و همکارانش و همه عزیزانی که نگارنده را در تهیه این کتاب یاری رسانده اند سپاس خود را ابراز می دارم.
غلامرضا خاکی
یادداشتها
[i] اشاره به جمله سید حسن تقی زاده
[ii] استاد ملکیان برای مدرنيته به عنوان مرحله اي از سير تكامل جامعه بشري مولفه هايي به شرح زیر بر می شمارد:
- انسان گرايي (ايمان به علم و قدرت انسان)
(در نظام سنتي اين باور است كه انسان با چهار چيز ابليس، دنيا، نفس و هوي فريب مي خورند پس چگونه مي توان به انسان اعتماد كرد ؟ ) شكاف ميان ” معرفت اخلاقي” و ” عمل اخلاقي” در فلسفه اخلاق جديد چگونه تيين مي شود؟
- انديشه پيشرفت(در جهان بيني سنتي، بهشت آرماني بوده است كه بايد به آن بازگرديم و بايد پسرفت كرد .)
مادي گرايي (تغافل از ساحت هاي متعدد وجودي انسان و همه چيز را به جسم و ذهن بر مي گردانند و نيازهاي روحاني را به نيازهاي روانشناختی تحليل و تحويل مي كرد ماديت انسان شناختي نه جهان شناختي)
عقل گرايي(هر چه با معرفت شناسی جديد قابل برهاني شدن است من قائل به وجودشان هستم و هر چه برهاني شود مي پذيرم)
ويژگي تجربي جهان (هر چيزي را مي توان در معرض آزمون قرارداد و نسبت به آن موضع تقادانه گرفت و هيچ چيز فوق آزمون نيست و اين بدان معنا است كه انسان مدرن هيچ چيز را بي چون و چرا نمي داند.
- برابر طلبي (در جهان نگري مدرن اين سخن قابل دفاع نيست كه بگوييم چون كسي پير است، مرشد است با قديس است پس بايد ادعايش را پذيرفت بلكه بر اين نكته تاكيد مي شود كه هر كس تا چه ميزان ميتواند مدعايش را به كرسي فهم و قبول برساند، در واقع انسان مدرن براي فهم دليل، اولويت قائل است تا به قبول مدعا ، يعني ابتدا به ادله توجه دارد سپس به مدعيان.
- فردگرايي(اين حقوق فرد است كه بايد محل تمام داوري ها و قضاوت ها باشد .
احساسات گرايي (ملاك همه داوريهاي انسان مدرن بر درد و رنج انسانهاست و براي رفع درد و رنج و ايجاد لذت تلاش مي كند.
[iii] بسیاری از مفاهیم دنیای جدید که امروزه به مفاهیم جهانی تبدیل شده اند و به عنوان مفاهیم اساسی علوم و به خصوص علوم انسانی در تمام جهان به کاربرده می شوند حاصل تجربهی زیستهی غربیان است. آیا ما می توانیم بدون آگاهی از آن تاریخ و تجربههای زیسته ، صرفا از راه برابرنهاده های مناسب این مفاهیم را انتقال دهیم ؟
جای بحث نیست که علوم مدرن، از جمله علومِ انسانی، در فضای ذهنیت مدرن زاده شده اند که بسیج ذهنیِ عظیمی برای فهم همهچیز در قالب عقلانیتِ انسانی پدید آورده است. بسیج عظیم زبانی نیز از ضروریات بی چونـوـچرای این جنبش بوده است که ما از آن غافل ایم. آن ذهنیّت و زبان، البته، جدا از فرهنگی که زمینهساز آن است به جای دیگر انتقالپذیر نیست، مگر آن که زمینههای همانند رفتهـرفته شکل گیرد. گشودن درهای ذهن و زبان به روی فرهنگ و فهمِ مدرن برای مردمانی که در آن بستر تاریخی و فرهنگی نبوده اند، نخستین گامِ ضروری در این راه است. تجربهی سالیان دراز در سروکلّه زدن با دستگاههای واژگانِ علمیِ مدرن و درک نسبت ضروری آن با دستآوردهای علمی و اندیشگیِ وابسته به آن به من نشان داده است که پیرایش و پالایش و آرایشِ دوبارهی زبان از شرطهای بیچونـوـچرای گام نهادن به عالم فکر و فهم مدرن است. این رویدادیست که در زبانهای بستر مدرنیّت پیش و بیش از همه در زبانهای فرانسه و انگلیسی– در طولِ سهـ چهار قرنِ اخیر رخ داده است.( مصاحبهی علی اصغر سیدآبادی از روزنامهی اعتمادِ ملی با داریوش آشوری)
[iv] برای شناخت تاریخ مدیریت در ایران باستان می توان به دو اثر زیر مراجعه کرد:
- سيد جلال الدين آشتياني (1365) “مديريت نه حكومت” ؛ شركت سهامي انتشار
- علیرضا بشارت (1355) “سیر اندیشه اداری “،دانشکده علوم اداری ومدیریت بازرگانی دانشگاه تهران
[v] به سخن رنه گنون بنیانگذار سنت گرایی ،کمیت گرایی در جهانشناسی از علائم آخر الزمان است.
[vi] وارن بنيس(WAREN G. BENNIS) در سال 1925 در آمريكا به دنيا آمد، در سالهاي 1951 تا 1956 دوره دكتري را در دانشگاهMIT مي گذراند. او در آن دوره شاگرد و مريد داگلاس مك گريگور استادMIT و نظريه پرداز معروف تئوريX و تئوري Yو صاحب كتاب چهره انساني سازمان بود و بعدها نيز همواره در كتابهايش از او به بزرگي ياد كرده است. سالهاي پس از آن، بنيس در دانشگاههاي مختلف از جمله بوستون، هاروارد، نيويورك و مدرسه مديريت اسلوان درMIT به تـــدريس مي پردازد. شش سال از 1971 به عنوان رئيس دانشگاهCINCINUATI برگزيده مي شود. وارن بنيس مشاور چهاررئيس جمهور آمريكا بوده و در تمام دنيا به مشاوره و سخنراني پرداخته است. او اگرچه در واديهاي مختلف مديريتي قلم زده و كار كرده است اما بيشتر عمر خود را صرف مطالعه و بررسي موضوع رهبري ساخته است. او اولين فردي است كه زوال نظام ديوانسالاري را پيش بيني كرد. تاكنون بيش از 900 مقاله از او به چاپ رسيده و 25 كتاب در زمينه رهبري منتشر شده است. كتاب در راه رهبرشدن كه پيتر دراكر آن را مهمترين كتاب بنيس مي داند به 21 زبان ترجمه شده و بيشترين فروش را داشته است. در سال 2001 چهلمين سال حضور بنيس در دانشگاه كاليفرنياي جنوبي در حضور بزرگان و انديشمندان علم مديريت نظير دراكر، چارلز هندي، تام پيترز و رهبران كسب و كارهاي بزرگ جشن گرفته شد. او هنوز نيز پرانرژي و اميدوار به كار خود ادامه مي دهد.
[vii] هنری مینتزبرگ در سال ۱۹۳۹ در كانادا متولد شد. مدرك كارشناسی مهندسی مكانیك را از دانشگاه مك گیل و كارشناسی ارشد و دكترای مدیریت را از دانشگاهMIT دریافت كرد و اكنون بیش از سه دهه است كه در دانشكده مدیریت دانشگاه مك گیل كانادا مشغول به كار است. مینتزبرگ بیش از چهارده كتاب و ۱۴۰ مقاله منتشر كرده است. نوشته های او بیشتر در زمینه سبكهای مدیریتی، راهبرد و تئوریهای سازمانی است. او را قهرمان “راهبرد خلاق” لقب داده اند و برخی نشریات او را جزو ده متفكر برتر مدیریت در جهان شناخته اند. نظریه نقشهای مدیریتی او رواج عام یافته است. او براین باور است كه طبیعت كار مدیریت خیلی ساختاریافته و قابل پیش بینی و تنظیم نیست. مدیران در شرایط پیش بینی نشده بیشتر براساس بصیرت شخصی تصمیم میگیرند تا تجزیه و تحلیل اطلاعات. بنابراین مینتزبرگ بیشتر بر خلاقیت و الگوسازی تاكید می كند و بر بعد هنری مدیریت بیشتر اصرار می ورزد تا بعد علمی آن. به تعبیر او دانشی كه مدیران در محیط كار خود به دست می آورند از مهارتهای عمومی مدیریت باارزشتر است.
[viii] بر پایه دیدگاههای نیکولز( nicholls) رهبری پدیده های سازمانی در سه ساحت زیر قابل بررسی هستند:
- بعد متایی(meta) (مبانی فلسفی و مفهومی)
در این دیدگاه رهبری را به عنوان “نفوذ بر افراد” بدون استفاده از قدرت یا اقتدار و با ایجاد “چشم انداز” – یک تعامل پیچیده ادراک، بیان، اعتقاد و همدلی.
بعد ماکرویی(marco) (کلان/ راهبردی)
رهبری کلان به عنوان “تکان دادن و حرکت” یک سازمان به سوی آینده، کنار آمدن با تغییر و دستیابی به نتایج.
- بعد میکرویی(micro) (خرد/ عملیاتی/تکنیکی)
انجام کار یا وظایف خاص، با رهبری “خرد”.
[ix] چارلز هندي در 25 جولاي 1932 در كانتي كيلدر ايرلند به دنيا آمد . پس از اخذ درجه اي از كالج اوديل آكسفورد وMBA از مدرسة اسلوان درMIT ، پستهاي مديريتي در شل اينترنشنال برعهده گرفت . در سال 1967 به مدرسة بازرگاني تازه تأسيس لندن پيوست و به عنوان استاد روانشناسي مديريت مشغول به كار گرديد و در سال 1972 به عنوان يك پروفسور به كار خود ادامه داد . در سال 1977 به رياست انستيتو سنت جورج نائل گرديد . وي همچنين طي سالهاي 1987 تا 1989 مدير انجمن سلطنتي حمايت از هنر ، توليد و بازرگاني گرديد . دو اثر مشهور هندي به نامهاي ” عصر منطق گریزی ” كه در سال 1989 تأليف شد و ” باراني خالي” كه در سال 1994 به چاپ رسيد ، باعث معروفيت بين المللي وي گرديد . در طول دهة 1990 هنگاميكه هندي استاد مدعو در مدرسه بازرگاني لندن بود در يك برنامة راديو تلويزيوني مذهبي _ فلسفي به نام ” انديشة روز ” كه توسط BBC توليد و پخش مي شد به صورت منظم حضور مي يافت . كتاب ” كيمياگران جديد ” كه در سال 1999 منتشر گرديد نيز به معرفي انديشمنداني مي پردازد كه روش كار و زندگي انسانها را متحول کرده اند . در حالت كلي آثار او را مي توان در سه مرحله دوره بندي کرد : مرحلة نخست ، مطالعه برروي رفتار سازماني بود كه با كتاب ” شناخت سازمانها ” آغاز گرديد و بعدها با اثر ديگري با عنوان ” خدايان مديريت ” در سال 1979 توسعه يافت . در مرحلة دوم ، هندي توجه خود را به مديريت پارادوكس معطوف کرد كه موضوع اصلي دو كتاب ” دوران منطق گریزی ” و ” باراني خالي ” بود . سومين مرحله به جستجوي ارزشهاي شخصي پرداخته و كه حاصل آن دو كتاب به نامهاي ” فراتر از اطمينان ” در سال 1996 و ” روحيه گرسنگي ” در سال 1997 مي باشد . در كتاب “روحيه گرسنگي ” به بيان سختي و آسايش اجتماعي ، رواني ، و روحي انسانها در يك محيط سازماني پويا پرداخته شده است.پاره ای از کتاب های او در ایران ترجمه و منتشر شده است.
[x] بنیاد ایرانشناسی (Iranology Foundation) مؤسسهای علمی و پژوهشی است که در سال ۱۳۷۶ زیر نظر نهاد ریاست جمهوری ایران تاسیس شد و در سیزده استان ایران نیز شعبه دارد. اهداف بنیاد ایرانشناسی عبارتند از:
- ایجاد محیط مناسب برای مطالعه و بهرهگیری فرهیختگان، دانش پژوهان و دانشجویان علاقهمند به مباحث ایران شناسی.
- سازماندهی و هماهنگ کردن پژوهشهای علمی در زمینه ایرانشناسی به منظور بهرهگیری از آنها در بنیاد.
- بالا بردن سطح آگاهی گروههای اجتماعی و فرهنگی مردم ایران از پیشینه تاریخی، تمدن و فرهنگ ایران؛ و تقویت حس میهندوستی و آرمانخواهی آنان؛ و تحکیم ارکان هویت ملی و مقاومت در برابر جلوههای گوناگون پنهان و آشکار هجوم فرهنگی بیگانه.
- بررسی دقیق شرح حال و آثار دانشمندان، هنرمندان و فرهیختگان ایران.
[xi] در باره فرهنگ باید فهمید که كدام بعد فرهنگ زنده است{ (جاري بودن) فرهنگ آشكار (بالفعل)} وكدام ساحت آن مرده{ (متروك بودن) {نهفته (پنهان / بالقوه)} .به سخن ديگر بايد روشن شود كه در هويت ملي يك ملت كدام عنصرها اكنون بازيگرند و كدامين عنصرها تماشگر . در اين راستا بايد توجه داشت عقلانيت بازتاب يافته در آثار بزرگان یک ملت قواعد رفتار عقلايي اكثريت توده يك ملت را نشان نمي دهد و نمي توان با آوردن نشانه هايي از خردورزي در متون مقدس و آثار نخبگان در باره نوع عقلانيت و چند و چون يك ملت داوري كرد . داوري فراگير در باره عقلانيت را تنها زماني مي توان ادعا كرد كه نخبه اي ، اثرش نشان دهنده عقلانيت يك ملت باشد. براي اين كار بايد ادبيات شفاهي مردم را در لايه گوناگون از جمله ضرب المثل ها را كالبد شكافي كرد و فهميد كدامين ضربالمثلها و زبانزد ها اكنون در سطح فرهنگ آشكار ملت يا افراد يك سازمان خاص عمل و عكسالعملهاي اكثريت ايرانيان را در سطح انديشه ورزي،گفتاري و كرداري، هدايت و جهت ميبخشد. از طريق تجزيه و تحليل ماهیت ضربالمثلهای زنده ميتوان دريافت كه هر ملتي در طول زندگي اجتماعي – فردي خود به چه مجموعهاي از قانونمنديهای تجربی دست يافته است و اكنون بر اين قانونمنديها با تكرار زبانزدها پاي مي فشارد.
[xii] در سالهاى ابتداى دوران فوق ليسانس سه مقاله در مجله دانش مدیریت داشکده مدیریت دانشگاه تهران با نام” فرهنگها خیزشگاه نظریه های کاربردی” نوشتم که مقاله هایی در باره تجربه های مدیریتی ایرانیان بازتاب یافته در ضرب المثلهای پارسی بودند. شرح این تلاشها در کتاب “قلندرکراتی در زاویه های سازمانی” از نگارنده آمده است. مثلنگاران و مثلشناسان بيش از بيست تعريف از مثل ارائه دادهاند. پاره ای بين مثل و ضربالمثل تفاوت قائل شدهاند. حكمت درباره ضربالمثل مي نويسد: ضربالمثل از دو واژه ” ضرب” (زدن، بيان كردن) و ” مثل” تشكيل شده است. كلمه ضرب درمورد مثل به معني ايقاع و بيان آن است و اين كلمه را براي زدن مثل از آنجا گرفته اند كه تاثير نفساني و انفعال و هيجاني كه از آن در خاطر حاصل مي شود، مثل آن است كه در گوش شنونده سخن را بكوبند، چنان كه اثر آن در قلب وي نفوذ كند و به کلیاق روح او باز گردد. معمولا ” مثل” و ” ضربالمثل” را مترادف يكديگر به كار مي برند، اما مثل کلی از ضربالمثل است؛ ضربالمثل كاربرد، بيان و استفاده از مثل است؛ يعني استفادهاي كه شخص در موقعيت يا شرايطي خاص از مثل مي كند، را ضربالمثل مي گويند. براي نمونه بهمنيار مثل را چنين تعريف مي كند: مثل جملهاي است مختصر، دربرگیرنده بر تشبيه يا مضمون حكيمانه كه به واسطه رواني الفاظ، روشني معني و لطافت تركيب بين عامه مشهور شده و آن را بدون تغيير يا با تغيير جزئي در محاورات خود به كار برند.
فصل مشترك تعريف های ضرب المثل اين است كه:
- زيرساخت مثل بر تشبيه است، تشبيهي كه مشبه به آن آورده مي شود و مشبه يا ممثول يا مورد و مضرب حذف مي گردد؛
- مثلها به دليل حذف مشبه به استعاره مي شوند؛ يعني هر استعاره تمثيلي يا مركب كه شهرت يابد، مثل مي شود ولي عكس آن صادق نيست؛
- مثلها دربرگیرنده تجارب قومي، نسلي، ملي و اجتماعي و زندگي هستند؛
- شرط اصلي مثل، شهرت و رواج كاربرد آن نزد مردم است؛
- جنبههاي اندرزي و زمينههاي حكمتآميز و دارا بودن قواعد و قوانين اخلاقي شرط مهم مثل شدگي است؛
- مثلها كوتاه و موجز هستند واين ايجاز نتيجه تراشخوردگي فكري و زباني آنها در طول زمان است؛
- رواني لفظ و روشني معنا و سادگي و رسايي، مثلها را ماندگار مي كند؛
- مثلها يا موسيقي دروني يا بيروني دارند، يا آهنگ و وزن عروضي يا غيرعروضي؛
- مثلها جملههايي كوتاه يا شبهجملههايي يك لختي يا دولختي هستند كه هيچگاه شكل واژه ندارند؛
- مثلها مورد و مضرب دارند كه مضرب، كاربرد آنها در موقعيتهاي مختلف و مورد ريشه يا علت شكلگيري آنهاست.
باتوجه به ويژگيهاي يادشده شايد بتوان اين تعريف جامع را ارائه داد: مثل،جمله اي است كوتاه، گاه آهنگين، مشتمل بر تشبيه با مضمون حكيمانه كه به واسطه رواني الفاظ و روشني معنا و لطافت تركيب بين عامه مشهورشده و آن را بدون تغيير يا با تغيير جزئي درگفتار خود به كار برند. ضربالمثلها، نقطه اتصال ادب رسمي به ادب شفاهي است؛ زيرا در مثلها، تمام ويژگيهاي ادبي از قبيل وزن و آهنگ، صور خيال، استعاره و تشبيه، ايجاز و اختصار ديده ميشود. تعداد زيادي از ضربالمثلها از طريق ارسال مثل در ادب رسمي وارد شده است و بسياري از اشعار معروف در ميان مردم رواج يافتهاند. مردم نيز با كاربرد فراوان، آنها را به شهرت رسانيده و مثل كردهاند. بررسي نقش ضربالمثلها در هويت ملي چه به اعتبار جايگاه آن در ادب رسمي و چه ادب شفاهي، از آن رو مهم است كه مثلها، حكمتهاي تجربي مردم ، آيينه فرهنگ، آرا، هنجارها، طرز زندگي، مناسبات، منش، خلق و خوي و ديگر مولفههاي هويتي آنان است. بررسي تحليلي ضربالمثلهاي هر ملت، به خوبي ميتواند خلقيات، عادات، انديشه، حساسيتها و يا علايق مردمان آن را نشان دهد. ضربالمثلها، نشان دهنده رفتارهاي بهنجار ، نابهنجار و ارزشها و ضدارزشهاي اجتماعي هستند كه مردم آنها را در طول زمان پذيرفته و يا رد كردهاند. از اين رو، امثال و حكم بيش از ادب مكتوب و شعر و نثر، تجليگاه انديشههاي اجتماعي است؛ چه آنكه شعر و ادبيات نويسندگاني مشخص و معلوم دارد، اما ضربالمثلها از بطن جامعه درآمده و سينه به سينه گشتهاند تا به ما رسيدهاند. مثلها گوينده مشخصي ندارند و همه مردم طي تاريخ آنها را صيقل دادهاند؛ پس مي توانند آيينه تمامنماي جامعه و تاريخ يك ملت به شمار ميروند. محمد طبيب عثمان در مورد كاركردهاي امثال مينويسد: ضربالمثلها از نظركاركرد اجتماعي مانند عرف جامعه، بيانگر رفتار بهنجار و ارزشهاي اجتماعي هستند كه مردم آنها را پذيرفتهاند. با وجود اين، ضربالمثلها، قوانين اجتماعي به شمار نميروند. ضربالمثلها صرفاً بيانگر كنشهاي رفتاري و ارزشهاي اجتماعي خاص مورد قبول جامعهاند. از اين رو، ضربالمثل با توجه به مفهومي كه دارد، ميتواند اثر ضربالمثل ديگر را خنثي كند. ضربالمثلهاي هر جامعه در عمل، رفتارهاي بهنجار آن را نشان ميدهد و معرف جهانبيني و بينش هر جامعهاند. مثلها، سيره عملي مردمان است و روش زندگي را به آنان و به ما ميآموزند كه: وظيفه ما در اجتماع چيست، چگونه بايد ناملايمات را تحمل كنيم و در رويارويي با ناكسان و فرومايگان، و ابلهان چه روشي پيش گيريم، چگونه از کلیال زشت بپرهيزيم، چسان به صفات نيك بگرويم، در كجا جانب احتياط را رعايت كنيم و چه كنيم كه به دام نيفتيم و در كجا بايد روشي معقول و مقبول در پيش گيريم تا پشيمان و سرافكنده نشويم، زيان صفات زشت و كردار ناپسند چيست و راه عافيت و سلامت كدام است. ضربالمثلها جز آنكه آيينه زندگي امروز است، انعكاس دهنده و سند معتبر فرهنگ عقايد و باورهاي گذشتگان نيز هست. مطالعه مثلها، به ما نشان ميدهد كه پدران و نياكان ما چگونه فكر ميكردهاند و ما را با روحيات آنان آشنا ميسازد. از ميان انبوه امثال، ميتوانيم اساسيترين مفاهيم فرهنگ سياسي، اجتماعي، اقتصادي و آموزشي را استخراج و استنباط كنيم. از اين رو، مطالعه مردمشناسانه، جامعه شناختي و تاريخي امثال براي محققان اين رشتهها، روشن كننده بسياري از حقايق خواهد بود؛ زيرا سالها بايد از عمر مثلي بگذرد تا آنكه بر زبان مردم جاري شود و بسياري از مثلهاي كهن را مييابيم كه امروزه نيز جاري است. اين نكته بیانگر اين واقعيت است كه بسياري از عادات و خلقيات امروز مردم ما، شبيه به عادات و رسوم قرنها پيش است.برای آگاهی بیشتر:
– ذوالفقاري، حسن ” تفاوت ضربالمثل با پاره ای گونههاي زباني و ادبي مشابه” مجله فرهنگ، اداره كل پژوهشهاي راديو، سال دوم، شماره چهارم، تابستان 1386، صص 4-3.
– ذوالفقاري، حسن ” هويت ايراني در ضربالمثلهاي فارسي” فصلنامه مطالعات ملي، سال هشتم، ش 2، 1386، صص 29-28.
[xiii] ماهنامه علمي و آموزشي در حوزه مديريت ،سال نوزدهم، شماره 194، تير 1387
[xiv] دکتر تورج دریایی استاد تاریخ ایران باستان میگوید: ” به اعتقاد من مفهوم ایده ایرانشهری در طول زمان تغییر یافته است. ما باید بر این نکته توجه داشته باشیم که ایران یک ایده است و همیشه در حال تحول و تغییر بوده است. ایران ایدهای است که همواره مردم با زبانهای مختلف، ادیان و روحیات متفاوت در ان زندگی کردهاند. جذابیت ایده ایران در همین انعطاف پذیری ان و ادغام شدن و پیش رفتن ان با زبانها و فرهنگهای مختلف و تازه است. نمیتوان امروزه دیدگاه اوستا در باره ایرانشهر را مدنظر قرار داد و منش ایرانشهری دوره ساسانی را جاری و ساری کرد. خطا آنجاست که مثلا در دوره پهلوی ایرانی را مترادف اریایی میدانستند که این دید امروز پذیرفتنی نیست. در طول زمان و با مستقر شدن اسلام و بعد رفت وامد اقوام مختلف در فلات ایران ایرانی بودن وجوه مختلفی را میپذیردایده ایران ایده تمام اقوامی است که در طول زمان وارد فلات ایران شدهاند و با یکدیگر ادغام شده و هویت تازه و ایرانشهر جدیدی را به وجود آوردهاند. دکتر ناصر فکوهی تداوم تاریخی ایران را بیش از همه مدیون تداوم یک موقعیت سیاسی میداند و معتقد است:” ایران پیش از هر چیز و به ویژه درادبیات وزبان پیش مدرن ما یک ایده سیاسی است و نه یک زبان و یک فرهنگ به مفهوم نوعی یکپارچگی فرهنگی یا اجتماعی، در فرهنگ باستانی ” ایرانیت” مفهومی بیشتر اسطورهای است و نه مفهومی برپایه یک قرارداد اجتماعی که طبعا جز در دورانی مدرن و بر اساس انقلابهای اجتماعی و دولتهای ملی نمیتوانسته است وجود خارجی داشته باشد.
این نکته است که متاسفانه هنوز برای بسیاری از کسانی که به فرهنگ ایرانی و باستانی این کشور مینگرند روشن نشده است و آنها را دچار نوعی زمان پریشی یعنی انتقال شیوه های اندیشه و مفاهیم و ساختارهای شناختی امروزی به گذشتههای دور میکند. امری که نه تنها از نظر علمی غیرقابل دفاع است، بلکه زیان بار نیز هست، زیرا ممکن است سبب تشدید توهمها و شکل گیری ایدئولوژیهاییگاه خطرناک در قالب بیگانه ترسیها وحتی خودمحوربینیهاینژادپرستانه و شوینیستی شود و در چرخههای پیچیده هویتی و فرهنگی کشوری همچون کشور ما منشا تنشهایی شود که نه نیازی به انها هست و نه گرهی را از هیچ یک از مشکلات ما میگشایند و درست برعکس موقعیت کنونی را به شدت تهدید و در معرض خطرات بیفایده قرار میدهند. ” (صد ویک پرسش از فرهنگ ص ۳۳۰).
[xv] ایدئولوژی ( Ideology) نخستین بار توسط آنتوان دو تراسی (Destutt De Tracy) فیلسوف فرانسوی دوران روشنگری به کار رفت میتوان گفت ایدئولوژی به مجموعهای از باورها و ایدهها گفته میشود که به عنوان مرجعِ توجیهِ کلیال، رفتار و انتظاراتِ افراد عمل میکند. به طور دقیقتر، میتوان برداشتهای موجود از ایدئولوژی را در چهار دسته گنجانید.
- ایدئولوژی نوعی اندیشه انحرافیِ کاذب و غیرواقعی است. برای مثال، ” آگاهیِ” انسانها که در جامعه سرمایهداری سوژه شمرده میشوند.
- ایدئولوژی مجموعهای است از ایدهها، نظرات، اعتقادات ونگرشها مانند جهانبینی یک پایه ه یا گروه اجتماعی.
- ایدئولوژی یک نظام فکری کم و بیش آگاهانهاست .
- ایدئولوژیرسانه کمابیش ناآگاهانه رفتارهای مرسوم محسوب میشود .
تئون وندایک زبانشناس انتقادی برجسته هلندی تحقیقات زیادی راجع به مفهوم ایدئولوژی داشتهاست. وی معتقد است که ایدئولوزی به عنوان نظامی از باورها تعاریف گوناگونی را داشتهاست اما آنچه در تمامی این تعاریف مشترک است این است که ایدئولوژی در حافظه جمعی افراد قرار میگیرد و در نتیجه ایدئولوژی جنبهای شناختی و روانی دارد.
[xvi] سید فخرالدین شادمان (۱۲۸۶-۱۳۴۶ شمسی) از نمایندگان نسل سوم روشنفکری در ایران است.او مدتی علوم قدیمه خواند و عربی را هم نیک میدانست. تحصیلات جدیدش را در دارالفنون آغاز کرد و پس از چندی به اروپا رفت. در سال 1314 از دانشگاه پاریس دکترای حقوق گرفت و 4 سال بعد از دانشگاه لندن دکترای علوم سیاسی دریافت کرد. مدتی کوتاه در اروپا و سالیان دراز در ایران استاد دانشگاه بود. مدتی کفیل نمایندهی دولت ایران در شرکت نفت ایران و انگلیس بود. چند دوره وزیر شد. در کابینهی کودتای 1332 وزارت اقتصاد ملی را به عهده داشت. از سال 1334 تا 1337، نایب تولیت آستان قدس رضوی بود. محور مرکزی همهی آثار او چند و چون رویارویی جامعهی ایران با مسألهی تجدد است. وی در تمامی آثارش به اتفاق به این موضوع پرداخته و رویارویی و تقابل با تمدن غرب و جلوگیری از تفوق و تسلط آن بر هویت و تمدن ایرانی بنمایهی اصلی آثارش را تشکیل داده است . وی تنها راه مقابله با این رویه را تأکید بر مؤلفههای هویت ایرانی و به خصوص زبان فارسی که از آن به عنوان قویترین و اصلیترین مؤلفه یاد میکند،. وی میگوید کار رویارویی با فرنگ و تجدد را تنها میتوانیم به عهدهی کسی بگذاریم که ” چشم و گوش و دلش را از ایران و زبان ایران و مهر ایران و از هر آن چیزی که در تاریخ دو هزار و پانصد سالهی ما به این ملت پایندهی ایران وابستگی داشته است چنآن که شاید و باید پر کنیم و ایرانی ایرانشناس، فارسیدان، هوشمند و مستعد را به جانب کارگاه پر نقش و نگار تمدن فرنگی بفرستیم.” شادمان از متفکرینی بود که مواجهه با تمدن غرب را جدی گرفت بی آن که در برابر آن سر تعظیم و تسلیم فرود آورد. وی در مقابله با تمدن غرب توجه جدی به زبان و فرهنگ فارسی می کند و در اثر ماندگار خود ” تسخیر تمدن فرنگی” مبانی فکری خود مطرح می نماید. وی گرچه به تاریخ و فرهنگ ایران دلبستگی تام و تمام دارد اما به دام باستانگرایی افراطی روزگار خود نمی افتد و حتی با صراحت می گوید: ” در این روزهای تیره و تار اگر بیش از حد لزوم از عظمت داریوش و قدرت نادر بگوییم و بنویسیم خود را سبک کرده ایم.”. دکتر شادمان اصطلاح “ فُکلی“ به کار می برد و بزرگترین بلا و بدترین دشمن ایران می دانست. فکلی در نزد او فردی است که کمی زبان خارجی یاد گرفته و از زبان مادری خود فراری است. فکلی فردی فضل فروش است که در حالیکه آشنایی او از تمدن غرب به خواندن چند رمان سطحی محدود است و نه با عقاید کانت آشناست و نه از افلاطون دو خط خوانده است به مقایسه فلسفه قدیم و جدید می پردازد.
[xvii] سید احمد فَردید (زاده ۱۲۸۹ در یزد – درگذشته ۲۵ مرداد ۱۳۷۳ در تهران) متفکر معاصر ایرانی بود. نام اولیه او سید احمد مهینی یزدی بود که در سال ۱۳۱۸ به فردید تغییر یافت.درس های مقدماتی و زبان فرانسه را در یزد خواند. در ۱۳۰۵ به تهران رفت و در مدرسه سلطانی و دارالفنون به تحصیل ادامه داد. مدتی درس طلبگی خواند و با فلسفه اسلامی آشنا شد. اندکی بعد در دانشسرا در رشته ادبی مدرک لیسانس دریافت کرد و ضمن اشتغال به تدریس، زبانهای پهلوی و آلمان ی را نیز آموخت. از جنگ دوم جهانی به فرانسه و آلمان رفت تا به تحصیل فلسفه معاصر اروپایی به ویژه اگزیستانسیالیسم و فلسفه مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی بپردازد. ولی پس از سالها اقامت در اروپا موفق به اخذ هیچ درجه تحصیلی نشد. هرچند فردید دروس حوزوی نخوانده بود بسیاری از کتابهای معارف اسلامی و علم اصول را میشناخت و از آنها یاد میکرد. وی در زمینه ریشهیابی لغات نیز مطالعات زیادی داشته است، هرچند نظرات او با نظر زبانشناسان مطابقت نداشت. او پس از بازگشت به ایران، برای تدریس به دانشگاه تهران دعوت شد اما بدلیل نداشتن دکترا به درجه معلمی اکتفا کرد . از مخالفین احمد فردید میتوان به عبدالکریم سروش اشاره کرد که وی را دارای ذهن و زبانی پریشان میداند و او را ” تئوریسین خشونت” ، و حتی نخستین اشاعهگر یهودستیزی در ایران دانسته شده است. داریوش آشوری در مقالهای به نام ” اسطوره فلسفه در میان ما” ، فردید را به ضعف شخصیت و دانش متهم میکند. جلال آل احمد، زمانی با وی درگیری پیدا کرد و تا پایان عمر با وی سخن نگفت. رضا براهنی از دیگر منتقدان فردید بشمار میرود. صادق هدایت نیز فردید را ” موجودی ضعیف و کله خشک” میداند. به نظر احسان نراقی فردید پس از انقلاب دچار چرخش فکری و تغییر موضع گردید. او خطاب به یکی از دوستانش گفته بود که ” فره ایزدی” را در وجود امام خمینی دیده است.او کتابی ننوشت اما دو کتاب در باره او وجود دارد:
- سید احمد فردید “دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان” ، به کوشش محمد مددپور
- سید عباس معارف ،”نگاهی دوباره به مبادی حکمت انسی”
[xix] برگرفته از دیدگاه حسن یوسفی اشکوری
[xx] نباید گفتگو را با تحلیل گفتمان Discourse analysis یکی دانست.
[xxi] فلسفه قارهای (Continental philosophy) به مجموعهای از سنتها در فلسفه سدههای ۱۹ و ۲۰ میلادی در قاره اروپا گفته میشود. این عبارت نخستین بار در نیمه دوم سده ۲۰ میلادی به منظور اشاره به حوزه اندیشمندان و سنتهای خارج از جنبش تحلیلی به کار رفت. سنت های فلسفی مختلفی که اصطلاح قاره ای شامل ایدهآلیسم آلمانی،پدیدارشناسی، اگزیستانسیالیزم، هرمنوتیک، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، تئوری آسیبشناسی روانی، نظریه انتقادی و نئومارکسیسم می شود. عبارت فلسفه قارهای، مثل فلسفه تحلیلی فاقد معنی ای معین است و فقط میتواند به یک شباهت کلی بین فیلسوفان مختلف اشاره داشته باشد. با این حال، مایکل روزن به روش زیر، به مشخص کردن مسائل اصلی و ذاتی که به طور معمول در همه فیلسوفان قارهای مشاهده میشود، پرداخته است:
- فیلسوفان قارهای به طور عام علم گرایی را رد میکنند معتقد نیستند که علوم طبیعی یگانه راه و دقیق ترین شیوه فهم پدیده هاست. بر خلاف فیلسوفان تحلیلی که بسیاری از آنها کار خود را در ادامه علوم طبیعی و یا زیر مجموعهای فرعی از آن می دانند. فیلسوفان قارهای ادعا میکنند که علم به طور کلی وابسته به شکلی فرعی از تجربه پیشا نظریهای است و روشهای علمی برای درک هوشمندانه شرایط، ناکافی هستند.
- فلسفه قارهای به طور معمولی شرایط امکان یافتن تجربه را قابل تغییر می داند. شرایطی که دست کم به صورت نسبی توسط عامل هایی مانند زمان و فضا، زبان، فرهنگ یا تاریخ معین میشوند. بنابراین فیلسوفان قارهای به سوی تاریخ گرایی متمایلند در حالیکه فیلسوفان تحلیلی مایل به برخورد کردن با مسائل فلسفی به صورت مجزا هستند، و این موضوعات را قابل ارزیابی، جدای از ریشههای تاریخی اش می دانند بسیاری از دانشمندان هم تاریخ علم را برای تحقیقات علمی غیر ضروری می دانند). فیلسوفان قارهای بر این نظرند که ” مسائل فلسفی را نمیتوان به دو قسمت متنی (تئوری) و شرایط مفهومی ظهور تاریخی اش شقه کرد “.
- فیلسوفان قارهای معتقدند که آگاهی انسان میتواند شرایط امکان پذیری تجربه را تغییر دهد: ” اگر تجربه بشری فقط یک موجودیت یافتن تصادفی است، با این وجود این امکان پذیری میتواند به راههای گوناگون و متفاوتی بازآفرینی شود. ” بنا بر این فیلسوفان قارهای به یگانگی نظریه و عمل معتقدند، و مایلند که تحقیقات فلسفی خود را وابسته به شرایط فردی، اخلاقی، تغییرات سیاسی و… کنند.
- آخرین ویژگی اختصاصی فلسفه قارهای تاکید بر فرافلسفه است. به دنبال پیشرفتها و توسعههای علوم طبیعی، فیلسوفان قارهای به طور عام پژوهشهایی برای بازتعریف روش و طبیعت فلسفه کردند. گاهی این بازتعریفها به صورت اصلاح دید سنتی نگاه به فلسفه به عنوان اولین، بنیانی ترین و به عبارتی علم پیشتاز در آمد و فلسفه حوزهای است که غیر قابل تقلیل، به صورت فرهنگی یا عملی است و بعضی از فیلسوفان قارهای هم به این نکته شک کردهاند .
[xxii] آر .جی.بی.بری
[xxiii] هويت (Identity) از واژه IDENTITAS برگرفته شده و از نظر واژه ای به معني هستي و سرشت است و از واژه ” هو” گرفته شده و بر دو ویژگی اصلي زیر اشاره دارد:
- مشتركات و ملاكهايی که پيونددهنده به ديگران است.{ جنس (بعد اشتراك)}
- تمايزات از ديگران كه دربرگيرنده ثبات يا تداوم در طول زمان است. { فصل (بعد افتراق)}
هويت هيچگاه مفهوم ثابتي نداشته و پايداري براي خود نميپذيرد و حاصل تعامل اجتماعي است. مفهوم هويت هميشه چندگونگي را پذيرفته است و انواعی دارد مانند هویت فردی،خانوادگی،شغلی،سازمانی,قومی و ملی. هویت در عمل به مفهوم شناسايي و شناساندن است، يعني انسانها ” خود” (من يا ما) را در برابر ديگري شناسايي كرده و بر همين پایه خود را به ديگران بشناسانند، لذا هويت به معني ” چه كسي بودن” از نياز طبيعي انسان به شناخته و معرفي شدن به چيزي يا جايي ناشی مي شود. اين احساس نياز به تعلق، نيازي ذاتي و پایه اي است كه در هر فرد يا جمع وجود دارد. مهمترين كاركرد هويت، ايجاد پيوستگي و همانندي است و از ويژگيهاي مهم آن چند لايه اي بودنش است. داشتن هويتي منسجم سبب مي شود تا فرد نسبت به حوادث اطراف خود، موضع واحدي را با دردست داشتن معيارهاي واحد در پيش بگيرد. به سخن دیگر هويت تعريفي است كه فرد از ” خود” و ” وجود” خود ميكند و به پرسشهايي چون ” چيستم” و ” چه ميخواهم” پاسخ ميدهد و با آن ، نوعي هماهنگي و انسجام نسبي به ابعاد مختلف شخصيت خود ميبخشد و از نظر رواني و رفتاري در زمان و مكان موضع گیری ميكند. هويت، شرط لازم زندگي اجتماعي است و بدون چارچوبي براي تعيين هويت اجتماعي، انسانها نمي توانند به صورتي معنادار و پايدار با يكديگر ارتباط برقرار كنند. درواقع بدون هويت اجتماعي جامعهاي وجود نخواهد داشت. بنابراين بحران هويت و معنا زندگي اجتماعي را به صورتي جدي آشفته مي كند و نياز به بازسازي هست، در بازسازي بايد به سه نكته توجه كرد: الف) گستره بازسازي ب) سطح بازسازي (فرد / جمع) ج) نوع بازسازي
[xxiv] خودشیفتگی و خودبزرگ بینی در جامعه ما ریشه در تاریخ دارد که با مراجعه به متون تاریخی و ادبیات و سخنان و نوشتههای بعضی از سیاسیون و روشنفکران و فضای مجازی این ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی را میتوان مشاهده کرد.
گفتمان خود شیفتهای که به جای تمرکز بر حال خود را غرق رویاهای شکوهمند و افتخار امیز گذشته واینده میکند به سادگی میتواند به گفتمانی خود دست کاری کننده و در نهایت خود ویرانگر بدل شود.”
مهندس مهدی بازرگان در کتاب سازگاری ایرانی شرایط تاریخی زیست و معیشت و جدا زیستی ایرانی را عامل رشد این خصلت اخلاقی میداند:
همچنین علی رضا قلی نویسنده کتاب “جامعهشناسی خودکامگی میگوید.: ” این ویزگی در ما است که به تاریخ گذشته ببالیم که از جهاتی شاید به آن بتوان بالید ولی در مجموع و در کل از بسیاری جهات بویژه از لحاظ روند سیاسی جای بالیدن ندارد. از همه کلی تر اینکه هزار سال حکومت ایلات و عشایر بر ارکان اجتماع چه جای بالیدن دارد؟ و ادامه جنگ وجدال و غارت دائمی تا کار را به وابستگی تمام سیاسی رساند وحاکمیت را جبار و قانون ناپذیر کرد و امنیت سیاسی، اقتصادی و اجتماعی که حداقل توقع تشکیل اجتماع است، غیرقابل دسترس شد و بالطبع بهره وری منابع ونیروی انسانی به حداقل ممکن رسید وراه پیشرفت بسته شد.
این تنها چیزی است که به طور کلی از این گذشته بجا مانده است. بخشهای زیادی از تاریخ ایران بسیار تلخ و پرداختن عمیق به ان فوق العاده ازار دهنده است.”
زیرا دراین گفتمان هویتی بخشی از جامعه ایران خارج از دایره تعریف هویتی انها قرار میگیرند. که طبیعتا این امر جهت وحدت سرزمینی و ملی میهنمان خطرناک میباشد.
این یادداشت برگرفته ازhttp://fararu.com/fa/news/250360/ به نام خودشیفتگی تاریخی ایرانیان می باشد.
[xxv] جهان میهنی یا جهانوطنی (Cosmopolitanism) ، دیدگاهی است که باور به متعلق بودن به تمام جهان و مردم آن و عدم وابستگیهای قومی- ملی و در کل، باور به اینکه جهان، میهن مشترک تمامی مردم است. در این مفهوم، تعلقات مادی و معنوی ویژهای به کشور خاصی (به ویژه خودی) وجود ندارد و فرد جهان میهن علایق فرهنگی، سنتی و سیاسی ویژهای نسبت به سرزمین و کشور اصلی خود ندارد و بنا به اعتقاد به مشترک بودن جهان به عنوان سرزمین تمامی بشر، به حکومت جهانی میاندیشد؛ و با هرگونه مرز فرهنگی، سیاسی، و اجتماعی مغایرت دارد. مارکوس سیرون، از اولین طرفداران این نظریه، به سه اصل معتقد بود: 1) عدالت طبیعی۲) تابعیت جهانی۳) دولت جهانی
وی بیان میداشت که ” جهان، تحت یک حکومت واقعی است، و آن، حکومت خداست. رابطه خداوند با بندگانش، مانند رابطه پدر و اولاد است. بنابراین، غلام و مولی، زن و مرد، با هم یکسان هستند” . کلیسای کاتولیک، در قرون وسطی نیز خواهان جهان میهنی بودهاست. امانوئل کانت و گوته نیز از هواداران این اندیشه بودهاند همچنین جان لنون در ترانه مشهور تصور کن به این مفهوم اشاره دارد. ادیان اسلام و مسیحیت مدافع جهان میهنی هستند. گاسموپولیتسم نظریه وحدت دولتها است بر خلاف انترناسیونالیسم که به یکی شدن ملتها و حذف مرزهای جغرافیایی دلالت دارد.
[xxvi] بینالمللگرایی (Internationalism) مفهومی کلی است که بر عقاید و سیاستهای منجر به منافع مشترک اقوام و ملتها، تکیه دارد. این عقیده، با ملیگرایی پرخاشگر مخالفت دارد. اینترناسیونالیستها برآنند که در صورت امکاننداشتن همکاری میان حکومتها، این مساعدت بین ملتها امکان پذیر است. این مکتب بر آن است که بشر را به این آگاهی برساند که هر فرد متعلق به یک جامعه جهانی است. این باور همچنین تمایل به واگذاری درجهای از حاکمیت ملی – از کمترین تا بیشترین – به موسسات بینالمللی است. هواداران کمترین میزان واگذاری حاکمیت، آن را تا جایی میدانند که لازمه حفظ و تقویت امنیت بینالمللی است و هواداران بیشترین میزان واگذاری، از نوعی حکومت جهانی پشتیبانی میکنند و بین این دو نیز طیفهای گوناگونی وجود دارد.
[xxvii] به مقاله بازشناسی هویت ایرانی در اندیشه شریعتی در مجموعه خودکاوی ملی از دفتر بنیاد شریعتی نگاه شود.
[xxviii] خود شیفتگی و خود بزرگ بینی و غلو در تاریخ گذشته که در بخشی از فرهنگ عمومی جریان دارد باعث گردیده که جامعه ایرانی نتواند با جامعه جهانی و حداقل منطقه پیرامونی خود همکاری، تفاهم و پیوند داشته باشد و در جذب مدرنیته و توسعه پایدار که نیازمند فرهنگ خاصی از قبیل نگاه انسانی به دیگران، عدم کوچک شمردن انها، تعقل و علم گرایی، تواضع، نظم و برنامه ریزی، عبور از فرهنگ معیشتی ورانتی، شایسته سالاری، خود انتقادی و… است تاکنون ناموفق باشیم و تا زمانی که در خلقیات و شخصیت فرد ایرانی تحول صورت نگیرد امکان رسیدن به توسعه پایدار متصور نیست.
با تغییر ساختارهایی که منتهی به چنین خلقیاتی شدهاند و همچنین با نقد ان بخش از فرهنگ خود که دارای عناصر منفی است میتوان در مسیر پیشرفت و توسعه و ساختن فرهنگ انسانی گام گذاشت. همان گونه که دردهه ۵۰ میلادی آلمان و ژاپن با برخواستن از خرابیها و خاکستر جنگی که رهبران انها با دمیدن روح خودشیفتگی، خود بزرگ بینی و برتری نژادی در ملتهای خود ان را آغاز کرده بودند توانستند با درس گیری از گذشته خود و عزم ملی و طرد گفتمان ناسیونالیسم نژادی به پیشرفت و توسعه و دمکراسی دست یابند و پس از انها در دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی کشورهایی مانند چین، هند، کره جنوبی، مالزی، برزیل، ترکیه و… این مسیر را طی کردند. جامعه ایرانی هم میتواند با نیروی جوان و تحصیل کرده، تفاهم و توافق ملی و عقلانیت این مسیر را طی نماید. رسیدن به توسعه پایدار یکی از درمانهای عمده معایب ملی ماست. پرداختن به گذشته و خاطره تاریخی شاید از جهتی جهت ساختن مفهوم ملت و هویت بخشیدن به موجودیت ان بخصوص در مقابل سایر ملتها ضروری باشد، اما با گفتمان هویتی ناسیونالیسم باستان گرایانه نژادی که خصلت موزائیک گونه و فرهنگ چند لایه جامعه ایرانی را به همراه بخش بزرگی از تاریخ آن را نادیده میگیرد نمیتوان هویت ملی ایرانی را تعریف کرد. جامعه ایرانی هم میتواند با نیروی جوان و تحصیل کرده، تفاهم و توافق ملی و عقلانیت این مسیر را طی نماید. رسیدن به توسعه پایدار یکی از درمانهای عمده معایب ملی ماست. پرداختن به گذشته و خاطره تاریخی شاید از جهتی جهت ساختن مفهوم ملت و هویت بخشیدن به موجودیت ان بخصوص در مقابل سایر ملتها ضروری باشد، اما با گفتمان هویتی ناسیونالیسم باستان گرایانه نژادی که خصلت موزائیک گونه و فرهنگ چند لایه جامعه ایرانی را به همراه بخش بزرگی از تاریخ انرا نادیده میگیرد نمیتوان هویت ملی ایرانی را تعریف کرد. جامعه ایرانی هم میتواند با نیروی جوان و تحصیل کرده، تفاهم و توافق ملی و عقلانیت این مسیر را طی نماید. رسیدن به توسعه پایدار یکی از درمانهای عمده معایب ملی ماست. پرداختن به گذشته و خاطره تاریخی شاید از جهتی جهت ساختن مفهوم ملت و هویت بخشیدن به موجودیت ان بخصوص در مقابل سایر ملتها ضروری باشد، اما با گفتمان هویتی ناسیونالیسم باستان گرایانه نژادی که خصلت موزائیک گونه و فرهنگ چند لایه جامعه ایرانی را به همراه بخش بزرگی از تاریخ آن را نادیده میگیرد نمیتوان هویت ملی ایرانی را تعریف کرد.
جامعه ایرانی هم میتواند با نیروی جوان و تحصیلکرده، تفاهم و توافق ملی و عقلانیت این مسیر را طی نماید. رسیدن به توسعه پایدار یکی از درمانهای عمده معایب ملی ماست. پرداختن به گذشته و خاطره تاریخی شاید از جهتی جهت ساختن مفهوم ملت و هویت بخشیدن به موجودیت ان بخصوص در مقابل سایر ملتها ضروری باشد، اما با گفتمان هویتی ناسیونالیسم باستان گرایانه نژادی که خصلت موزائیک گونه و فرهنگ چند لایه جامعه ایرانی را به همراه بخش بزرگی از تاریخ انرا نادیده میگیرد نمیتوان هویت ملی ایرانی را تعریف کرد.
[xxix]شیخ بهایی در مثنوی “نان و حلوا ” در تفسیر حدیث حب وطن می گوید:
گنج علم ” ما ظهر مع ما بطن” گفت: از ایمان بود حب الوطن
این وطن، مصر و عراق و شام نیست این وطن، شهریست کان را نام نیست
زآن که از دنیاست، این اوطان تمام مدح دنیا کی کند ” خیر الانام”
حب دنیا هست رأس هر خطا از خطا کی میشود ایمان عطا
ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر کاورد رو سوی آن بینام شهر
تو در این اوطان، غریبی ای پسر! خو به غربت کردهای، خاکت به سر!
آنقدر در شهر تن ماندی اسیر کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر
رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن موطن اصلی خود را یاد کن
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست در میان، جز یک نفس در کار نیست
تا به چند ای شاهباز پر فتوح باز مانی دور، از اقلیم روح؟
حیف باشد از تو، ای صاحب هنر! کاندرین ویرانه ریزی بال و پر
تا به کی ای هدهد شهر سبا در غریبی مانده باشی، بسته پا؟
جهد کن! این بند از پا باز کن بر فراز لامکان پرواز کن

