نگارنده که در کتاب “گردی در گردباد” که خود را دیدارگر (زائر) نامیده ، کوشیده است تا در یک جریان تداعی آزاد سیر آفاقی و انفسی خود در را سرزمین وحی گزارش دهد، کتاب به “خسان کویری پشت هیچستان” تقدیم شده است که اشاره ای به شریعتی، آل احمد و سپهری.
در کتاب ضمن گزارش روزنگارانه از آنچه رخ داده است کوشش شده تا جریانات تاریخی و همچنین تفسیر و تاًویل نمادها انجام پذیرد.در سیر سفرنامه، گاه نگارنده سفر خویش را آکنده از “خیال سبز” حضور پیامبر می بیند.
خیالی که مایه نجواهای شورانگیز می شود، لحظه هایی چون حضور نگارنده در “غار حرا”که آن را “بلندای آغاز” نامیده است و یا حضور در غار ثور.
سفرنامه از تهران آغاز و به تهران ختم می شود. پایان سفرنامه با گفتگوی با روح به پایان می رسد و این دغدغه که چگونه سفرنامه به پایان رسانده شود.برای پایان دادن به سفرنامه، اشاره هایی به چگونگی سفرنامه های ناصرخسرو و شریعتی و آل احمد می شود و سرانجام به این بیت مولانا ختم می شود که:
خلیل وار نپیچم سر خود از کعبه
مقیم کعبه شوم، کعبه را ستون باشم
پيشنگاشت کتاب
سالها بود که هشدار بزرگان مرا می هراساند که” سنگ كعبه نشاني است كه ره گم نشود.” میگفتند مبادا بروی و حاصلت به ديدار يك مكعب گِلي، خلاصه شود نکند جسمت در آنجا باشد اما دل در ميان انگشتان خدا در تپش نباشد…
این اماها و آیاها سالها رفتن به حج برايم مشروط به خيلي چيزها کرده بود.شرط های گوناگونی پیش پایم نهاده شده بود که از همه مهمتر، آن بود كه در وطن با جلوهاي از خدا در جان خویش، احرام دگر ببندم و راهي ديدار خانهاش شوم. سالها گذشت اما بر چهار راه حادثه هاي عمر، مردد ايستاده بودم كه:
آیا وقت آن هست که آهنگ ديدار خانه كهن كنم يا نه؟!
كسي را نداشتم تا دست و پيشانيش را ببوسم و از او بپرسم راه خانه دوست كجاست؟ چقدر از من، از ما ،تا او، و از كدامين سوي راه هست؟ این راه را چگونه بايد رفت؟…
آتش تمنا زبانه می کشید اما تردید چونان گرداب سهمگینی مرا هر روز بیشتر در کام خود می کشید. سرانجام روزی بشارتم دادند: برو كه باغبان ازل در صبح الست، بذري در نهاد تو كاشته است که به هوای تفتیده آنجا نیاز دارد.بشتاب که اکنون هنگام سر برآوردن نهالی کوچک از آن در خاك تن توست.اما هشیار باش که در این سفر شنوا باشی چرا که آواز عشق هر نفس از چپ و راست،به گوش مي رسد، چشمانت را نیز گشاده كن و عزم تماشا كن و پيچك وار دور تماشاي خدا بپيچ كه راه، چيزي جز نشان پايها نيست،ترديد مكن، برو، شايد كه آن ختم گران را از روح تو بر گيرند. شتاب کن که خداي تو محصور مكعبي چند صد متري نيست، آن خانه، نماد سنگي دل آدمي است. دلی كه خانة جاودان خداست…
سرانجام چونان پيچكي که بر لب پنجرة عمر سرك می كشدبی آنکه کسی بداند چمدان تنهاییم را برداشتم و براي تماشا رفتم . تماشای جلوه گل سرخي كه خانه اش مي رود باغ به باغ.
رفتم و در پيچ و تاب این پویش، از چنبر گرداب خويش بيرون جستم و به گردي مبدل شدم كه همچنان اسير گردباد در هم كوبنده اوست. در پويندگي بركننده آن گردباد، پرسشها امانم را بریده بودند، مدام در رنج بودم که آیا راه رهایی از این پرسشها هست؟ آیا من نیز چونان تمامي آناني كه دغدغه عروج دارند از پرسش های آرامش سوز گريزي ندارم؟
پیوسته می پرسیدم: آيا رستگاري وجود دارد؟ آيا هدفي وجود دارد كه در خدمت آن در آيم و با خدمت به آن نجات يابم؟ آيا بوداوار بايد اعتراف كنم: هركس بگويد كه رهايي وجود دارد،برده است،زيرا هرلحظه گفتار و كردارش را سبك و سنگين مي كند،روحي كه اميد دارد چگونه مي تواند آزاد باشد؟
رفتم، اما نه چون ناصر خسرو، آن داعيالي الله كه به تمناي دوست، هزاران فرسخ را عاشقانه پيمود، بلكه چونان کسی که اسیر چند و چون است . لنگ و لوك و بي ادب، كژ مي شدم و مژ . در كشاكش سفر، چيزها ديدم ، شنيدم و حس كردم و حاصل آن كشاكشها، اين سطرهايي است كه پيش روي توست.سفري بی پایان آغاز شد، سفری با آرزوي يافتن پاسخي اطمينان بخشتر از ديروز براي اين سؤال كه: آيا آنچه مي كنم همان است كه بايد انجام دهم؟در امتداد سفر، آنگاه كه جبروت ملكوت مرا در هم مي پيچيد و صداي نفس هاي شيركوه كبريا را حس مي كردم، كسي چرخ زنان روي امواج زمان دلداريام ميداد كه نااميد مباش: زير هر يارب تو لبيك هاست حادثههاي كوچك، ترا مشغول نسازد، هشيار باش كه تو آمدهاي تا بگويي :
لبيك ، اللهم لبيك ، لبيك لاشريك لك لبيك ، ان الحمد و والنعمه لك و الملك ، لا شريك لك،
هر كس در اين عالم به درگاه معبود خويش آرزوهايي دارد و تمناهايي كه چند روزي از برآورده شدن آنها خوشحال ميشود و گاه چند روز ديگر، از پيامدهاي آن در رنج ميافتد و از عمق جان فرياد بر مي آورد:
اي هميشه حاجت ما را پناه بار ديگر ما غلط كـرديم راه
گاه خواسته هاي جان گدازي در اعماق روان آدمي مي نشيند،نیازهایی كه سالها آدمی در حسرت دستيابي به روغن عمر در چراغ زمانه می سوزاند. خواستههايي كه در مجال محدود و مبهمزندگي، بخش زيادي از آن ها هرگز به انجام نميرسند و حيات آدمي را “اي كاش نامه “مي كنند. تمناهايي كه گردابي مي شوند تا هر دم آدمي را فروتر برند. اما در هنگامه زندگي چه بايد كرد كه انسان را گريزي از كشاكش آرزو در ميان جان نيست، كه آدمي سراپا نياز است و آن معشوق سرمدی، همه راز و ناز…
براي من نيز اين سير آفاقي و انفسي به خانه خدا، آكنده از تمنا بود، تمنايي كه سالها در اعماق جان من ريشه دوانيده اند و روز به روز گريبان روح مرا سخت تر ميگيرد و مدام مرا هشدار مي دهد: اي گمشده درگرداب هول آور توجيه ، به كجا هراسان مي شتابي؟ عمر در شنيدهها و خوانده هاي از «اين» و«آن» گذشت، تو چه داري؟ در يورش سهمگين اين پرسش، وجودم خميد و او را فرياد زدم ببين، اي آن كه مي بيني: كسي در درون من به خطر افتاده است، او دستانش را به آسمان بلند كرده و فرياد مي زند نجاتم بده، كسي در درون من بالا مي رود، مي لغزد و فرياد مي زند: كمكم كن. در كشاكش اين وسوسه هاي گدازان، مرا در حضور خويش به خدمتي فرمان ده، كه راه رسيدن به ترا بر من هموار سازد.
***
اين نوشتار نه از جنس روزنگارهايي است كه آل احمد در كتاب “خسي در ميقات“ روایت کرد و نه تحليلي آن گونه كه دكتر شريعتي از مناسك حج ارائه کرد که این قلم را نه یارای قیاس با آن بزرگان است. بلکه این مکتوب روایت و حکایت آکنده ازتامل های عقلی، کندوکاو های تاریخی، پرواز خیالی و جسارت های تاویلی بنده ای باورمند و مشتاق از بندگان خدا، در متن روز هایی است که در حج بوده است.سفری که روزهایش درسپهر خيال ياري گذشت كه هر لحظه به شكل بت عيار در هستی من جلوه گر می شود، دل مي برد و نهان مي شود.
سطرهاي اين دفتر فراز و فرود تجربه های آفاقي و انفسي يك روح سراسیمه است. تجربه ای در سرزمينی که برای هر مسلمان در حریم مقدس امکان پذیر است. هرچند بسیاری از نشان ها محو شده اند و بايد سخت كوشيد تا حس كني آنچه كه اكنون مي بيني با آن چه كه مي داني و خیال می کردی،چه نسبتي دارد.
این نوشتار ردپاي عبور كسي است که با عقل لنگ و دل شیدا در حریم دوست پرسه می زده است و در نگارش چند و چون این پرسه زنی، شیوه سفرنامه نويسي نويسنده شهير يوناني، نيكوس كازانتزاكيس را پيش چشم داشته است و رويدادهای به ظاهر ساده سفر، در جریان سیال ذهن او، به گونه ای تفسير و تأويل شده اند كه جنبشي در حال تكامل را در جان نگارنده نشان می دهند.
نگاشتن اين دفتر در جان من، یک آغازي بيپايان است. هر چه بيشتر آن را نوشتم، عميق تر دريافتم كه در نوشتن براي زيبايي تلاش نمي كردم، تقلايم براي نجات بود. لذا نگران بودم در توصيفها و تشبيهها، جوهره معنايي كه در لحظه مرا به خود مشغول كرده بود از بين برود. اين دفتر، گزارشي از پيچ و تاب همت يك ماهي كوچك عطشان است كه در جويبار عمر خويش ، لهله زنان به سروقت خدايي رفت كه روي آگاهي آب رفته است. روايت كسي است كه رفته بود تا فارغ از همهمه ها اگر در تپش باغ او را ديد، بگويد:
اي در سمت مرطوب حيات،حوض ماهي ها بي آب است. صداي عطشمان را بشنو:
ما هسته پنهان تماشاييم
ز تجلي ابري كن
بفرست كه ببارد برسر ما
باشد كه به شوري بشكافيم
باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم.
در تجربه اين كتاب احساس كردم چه دشوار است زير ثقل” قول ثقيل” زيستن،آنچه در کتاب حج ظهور كرد به قول ادبا بايد آن را حاصل عبور “جريان سيال ذهن“از بستر لحظه ها دانست، روايت به موجب عمق جريان ذهني شخصيت ها ، آميزهاي شد از ادراکات حسي گوناگون و افکار آگاه و نيمه آگاه، خاطرات، روياها و آرزو ها و تداعيهاي آزادي كه به همان صورت كه پديد آمدند بيان شدند…
اين دفتر، گزارشي روایتی-تحلیلی-تخیلی از لحظههاي ملتهب يك مسافر در حج است. سفری كه حقيقتش يك خواستن است،خواستنی براي هميشه زمانهاست.روح این کتاب يك “تمنا نامه” است، همين و بس. تمنا نامه كسي كه سالهاست با خويش زمزمه مي كند: “من روشنايي نيستم، من شبم، اما، شعلهاي به جانم افتاده و ميسوزاندم، من شبي آكنده از روشناييام.“
سفرنامههاي كهن كه در سفر حج نوشته شدهاند، عليرغم سادگي،كتابهايي هستند كه به قول سورن كركگارد فیلسوف دانمارکی، نويسندگان آن حاضر بودند سر بدهند.سالکان بي هراسی بوده اند که جلوههاي گوناگون مرگ را به جان خريدهاند و به شوق كعبه از سرزنشهاي پوشیده از خار مغيلان نهراسيدهاند. در بسياري از اين سفرنامه ها ميتوان به خوبی حس کرد كه در بيابانهاي آتشانگيز مسیر كعبه، با چه شوري مشك جان بر دوش كشيدهاند و در وادي طلب گام زدهاند.
روح اين كتاب هنوز در ابتداي تكامل خويش است.زیرا نگارنده آن سفرش هنوز به پايان نرسيده و تازه در آغاز است.سفری که خدا مي داند كه كي سفرش به پايان مي رسد. گويي: هیچ کس کتابی نمی نویسد الا که چون روز دیگر در آن بنگرد گوید: اگر فلان سخن چنان بودی بهتر گشتی و اگر فلان کلمه بر آن افزوده شدی نیک تر آمدی.
چه بايد كرد كه در نقشه ازلي، در اين قرن به جهان آمدم و نتوانستم در نوشانوش بزم صفاي مردان کهن، حضور يابم. باری دلخوشم شاید كه سطرهاي اين كتاب، نمی از درياي بيكرانِ از حضور خداوند در خشكسالي جهان مدرن باشد…
نكته هایی در باره كتاب
در حج تمتع دفتر يادداشت روزنگاري هاي سفر عمره اول را در زير بغل داشتم،دفتري كه آن را تماشانامه ناميدهام.در طول حج گاه تماشانامه را ميخواندم و از آنها در نگارش اين کتاب بهره ميگرفتم.جملههاي برگرفته از آن دفتر در اين كتاب با قلم كامران آورده شدهاند.
انتشار این کتاب بیش از ده سال به تاخیر افتاد
در نگارشهای چند باره این نوشتار در سفر چهارم بود که سخن شارل بودلر را تجربه کردم كه:“ بعضي از لحظههاي زندگيم را دو بار زيسته ام ، يكي آنگاه كه آنها را زيسته ام، ديگر آنگاه كه آنها را نوشته ام و به يقين آنها را هنگام نوشتن عميق تر زيسته ام“.من لحظه لحظه هاي سفر حج را،عميق زيستم ، و “آن”هايي از آن را گاه دو بار، چندبار و پاره اي از آنها را بارهاي بار تاكنون، همچنان مي زيم.
سخن آخر
به اميد آنكه اين پاي ملخ، مقبول سليمان عالم افتد.
برای مطالعه متن کتاب گردی در گردباد روی نوشته زیر کلیک نمائید



