درآمد
زیر سایهای نشستهایم، زیر تیغ آفتاب، جوان گورکن گور می کند و ظرف آب معدنی گونی گرفتهاش را به سایبان قبری آویختهاست، او چه گرم و جدی کار می کند، چه زیبا قانون زندگی را یافتهاست كه تداوم حیات خویش را در مرگ دیگری می جوید. هنوز بخش هایی از این قبرستان دست نخورده است ،گیاهان خودرو، اجازه ندادهاند که سیمان سطح زمین را فتح کند. در دوردست ها پای دیواری دو سنگ برجسته سیاه خودنمایی می کند، من برای دیدار روح کسانی آمدهام که اینجا به ظاهر خوابیدهاند اما روحشان در تن هزاران نفر زنده است. مهندس می گوید: روزی مردی را دیدهاست که بر بر همین مزار بوسه زدهاست و گریان گفتهاست: من و هزاران چون من زنده کسی هستم که زیر این سنگ است.
من اینجا چه میکنم؟ اینجا کجاست؟ اینجا قبرستان کُشَن شهرک والفجر شیراز است.
***
چند سال پیش بود، شاید ده سال قبل. یادم نیست. برای رهایی از دلتنگی زمانه، تلویزیون را روشن کردم. یکباره در دشتی کودکانی زیر چادری نشسته بودند و معلمی به آنها درس میداد. چنین صحنه هایی همیشه نوعی شادی همراه با حسرتی ژرف را در جانم می دوانند .حاشیه فیلم نوشتهای آمد که: مستند داستانی: الفبای معجزه گر. چند دقیقه بعد متوجه شدم فیلم درباره “محمد بهمن بیگی” است. پدر آموزش عشایری ایران. مردی که می گفت: «کلید مشکلات ما در لابه لای الفبا خفته است و من اینک شما را به یک قیام مقدس دعوت می کنم، قیام برای باسواد کردن مردم ایلات.»
از بچگی مشتاق دیدار آدم های بزرگ بودهام. بزرگ نه مشهور. بسیاری از آدم های مشهور کوچکانی هستند که بزرگشان کردهاند تا با ذرهبین رسانه دیده شوند و اگر رسانههای امروزی نبودند شاید با میکوسکوپهای الکترونی هم نمیشد آنها را دید.
آدم های بزرگ را دوست دارم. بزرگانی که در حوزه اندیشه و فرهنگ جهان و ایران زحمت کشیدهاند و وجودشان این عالم تاریک را روشن کردهاست. دوستشان میدارم با تمام ضعفهایشان، چه کسی کارنامه اش پاک از خطاست؟ همه انسانیم، اسیران خشم و شهوت و خور و خواب. فرشته که نیستیم اما باید میل به فرشتهخوئی کنیم. به قول خواجه:
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
مدتهاست که دیگر به دنبال اسطوره نمی گردم بلکه در پی مردانی می گردم با نمره میانگین قبولی در همه کارنامه عمر…
هر موقع که بزرگی از دست می رود و من توفیق دیدار او را نداشتهام، حسرت جان مرا میگیرد و به خود حملهور میشوم که چرا کم توجهی کردم؟! چرا در این همه سفر به شیراز، نرفتم تا دستان این مرد را ببوسم؟
نمیدانم کی با نام او آشنا شدم اما شاید توجهم به او، اولین بار زاییده اسم کتابش بود: کتاب بهاجاقت قسم. اسم این کتاب از آنجا توجهم را جلب کرد که از بچگی کسانی را دیده بودم که به اجاق سادات قسم میخوردند و من همیشه از مادرم میپرسیدم چرا مردم به بخاری خانه آنها قسم می خورند؟ هنوز نفمهیده بودم باید سوگند خورد به آنان که در اجاق بشریت پرومتهوار آتش میبخشند. وه که چه چیزهایی را دیر میفهمم من!
چرخیدن دوربین در صحنه دشت به یادم آورد که مرد بیحوصله امروزی که من باشم و میل تدریس در دوره دکترا هم ندارد، روزگاری در هوس معلم روستا شدن بوده است. چه سوداها که نپختم و چه شوربایی شد زندگی من. صحنههای فیلم مرا جویدند و به گریه درآوردند و سرانجام اسیر همان حسرت همیشگی شدم که فریاد برآورم: ای وای بر سرزمین من.
کارگردان فیلم مزار او را نشان نداد. همین مزاری که آنسوی نگاه من است و باید بر آن انگشت بگذارم و هستی ام را تایید کنم. آری مردی که هنگام کوچ دیده به جهان گشود اکنون به حضور کسی شتافته است که به قلم سوگند خورد. از جهانگیر شهبازی، معاون بهمن بیگی نقل است که: در همان سال های پیش از انقلاب اسلامی، یک بار همسر شاه به میان عشایر آمد و به بازدید از چادرها پرداخت. از محل آموزش ما هم دیدن کرد. بعد از این بازدید روبه بهمن بیگی گفت «شما کار خوبی می کنید که به بچه های فقیر عشایر آموزش می دهید اما وقتی آن ها باسواد شوند تکلیف این توبره ها چه می شود؟» خشم چهره بهمن بیگی را گرفت و پاسخ داد: «من بهاین ها آموزش می دهم که دکتر، مهندس، معلم و … شوند. چندین سال ما توبره بافتیم و شما زینت بخش خانه هایتان کردید. حال نوبت شما و فرزندانتان است که توبره ببافید.»
پی نوشت:
کاشکی کسی از شیرازیها پیدا میشد سبک مدیریت این مرد را برای تدریس در درسهای رهبری تدوین میکرد، چون بسیار به کار میدانی نیاز دارد.
شهریور 1391

bahmanbagi بار دریافت پی دی اف روی متن کلیک کنید

