گاهنبشت: تمناي مرگ براي زندگي

گاهنبشت: تمناي مرگ براي زندگي

 

درآمد

به خاطر دارم درست در يك روز سرد پاييزي  در سال سوم دبيرستان اين بیت مولانا را حفظ كردم :

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شيرين ما

و آنگاه بيا چو عاشـــقان افسانه شو،افسانه شو

در طي اين سالها از اين شعر و افسانه شدن برداشت‌هاي گوناگون پيدا كردم، اما از ديشب نه برداشتي جديد، بلكه حسي غريب از اين شعر در جان من جاري شده است. ماجراي ظهور اين حس غريب از آنجا آغاز شد كه در پرسه هاي سرگردان كانالي، ناگهان اسكلتي مرا متوقف كرد. فيلمي بود از گزارش دو پژوهشگر انگليسي از روستايي در تبت.

زن و مرد پژوهشگر پس از طي پيچ و خم هاي جادهاي خطرناك به روستايي درميان قله هاي پربرف هيماليا رسيدند كه محل اقامت شاخه اي از بودائيان به نام بوزي بود. روي بلندي دامنه روستا،اتاقكي بود كه در داخل آن  محفظه اي شومينه مانند به ابعاد يك متر در يك متر كه كف آن شن سفيد بود. جلوي محفظه چند شمع روشن مي سوخت. درون اين محفظه، اسكلت مردي چمباتمه زده بود كه چانه اش را روي زانوي چپش گذاشته بود و دو دستش از زير رانش رد شده و كف دستهايش در بين دو ساقش قرار داشت. موهاي جلوي سر او هنوز نريخته بود. گوشه راست لبش آويزان و چند دندان جلويي آن پيدا بود، دور گردن مرد نوار پارچه اي پيچيده شده بود. مثل اينكه با اين نوار پارچه اي  خودش را خفه كرده باشد. چشم راستش سوراخ و خالي شده بود اما چشم چپش همچنان بسته بود. گوشت روي صورتش حالت يك تكه چرم سياه داشت و استخوان جمجمه اش را همچنان پوشانده بود  احساس غم عجيبي از اسكلت مي تراويد…

حتي مردان پير روستا هم نمي دانستند كه اين اسكلت كيست. پژوهشگران اجازه گرفتند تا از او با اشعه  xعكسبرداري كنند و چند تار موي و تكه اي از پارچه دور گردنش را براي آزمايش بچينند…

مرد پژوهشگر در منطقه تبت براي ادامه تحقيقات ماند و زن پژوهشگر نمونه ها را براي تحقيقات به انگلستان برد…

مرد،معبد به معبد در پي راز مرد چمباتمه زده به جستجو پرداخت و در هر گامي با بخشي از آيين بودائيان آشنا مي شد،همزمان با پزشكي كه متخصص فيزيولوژي بودائيان در هنگام رياضت بود در بوستون آمريكا ارتباط برقرار كرد. او روي  مرداني آزمايش مي كرد كه پارچه هاي خيس را با بالا بردن دماي بدن خود خشك مي كردند.مرد پژوهشگر از موميايي هاي مختلف ديدن  مي كرد و تفاوت آنها را با  اسكلت مرد مورد مطالعه بررسي مي كرد،راهبان بودايي او را رفته رفته با رازهايي آشنا كردند، از جمله  وجود مرداني كه توان موميايي كردن خويش را داشته اند…

روزي در حين جستجوهاي در معابد، تلفن ماهواره اي مرد پژوهشگر زنگ خورد. دوستش بود كه از انگلستان با خوشحالي خبر نتايج آزمايشات روي  نمونه ها را به او خبر مي داد:

  • سن اسكلت 500 سال
  • قدمت پارچه همين حدود.
  • چهارماه قبل از مرگ هيچ چيزي نخورده است و در اين مدت موهايش رشد داشته است.
  • هيچ ماده اي براي موميايي  بدنش بكار نرفته است.
  • بدنش طي چهار ماه به تحليل رفته است.

مرد پژوهشگر از شادي در پوستش نمي گنجيد. او در همين ايام فهميده بود كه پيش از حمله چين به تبت، اين سرزمين پر از اسكلت مرداني بوده است كه در قرن هاي پيش براي رونق و آبادان كردن سرزمين خويش ايثارگرانه به رياضت و مراقبه  مي نشسته اند. يكي از اين شيوه هاي مراقبه  به اين شكل بوده است كه  پارچه اي را به دور گردن خويش مي بسته اند  و با كشيدن سر اين پارچه به سمت ساق هايشان رفته رفته اكسيژن را به بدن خود كم مي كرده و خويشتن را فداي مردم خويش مي كردند و خود را به شهادت مي رساندند. آنان باور داشته اند با انتخاب اين نوع مرگ خاموش و قطره وار مي توانند خويشتن را در هستي جاودانه كنند و از اين رهگذر بركت و سبزي را به سرزمين بي حاصل و قحطي زده خود به ارمغان بياورند. بميرند تا به زمين آتش گرفته سبزينگي هديه كنند. مرگ خود را تمنا كنند تا به دیگران زندگي ببخشند…

مهر 88