گاهنبشت: مگر خدا مرده است؟

گاهنبشت: مگر خدا مرده است؟

برای آنان که میدانند

در هیچ رودخانه  کوچکی نهنگي صید نمی شود.

 

چه شب تاریکی است! تمام اميد به اين خرمن آتش است كه كنار آنم. آتشی که کتری روی آن قل می خورد، درست مثل دل من. شاید از آخرین باری که لب دریا، کنار آتشی فروزان نشسته‌ام بيش از بیست سال می‌گذرد: خدایا: زندگی چه سرسامی است ، گاهی آدمی حتی مجال تکرار لحظه های خوش خویش را نیز ندارد تا چه رسد به خلق شادی های نو . آتش همچنان زبانه می‌کشد و من در این فکرم که چه راز عجيبي است برافروختگی آتش در هستی؟! گاه  می اندیشم چقدر پيشينيان ما، در دنياي استوره‌اي خويش حق داشته‌اند که ستایشگر این مظهر روشنی باشند …

دوستان به رسم سرخپوستان به شادمانی در تدارک امورند؛ من همچنان در طنین هق هق گریه مردی اســیرم که ممکن است کمی آنسوتر از ما در عمق تاریکی در انتظار به قلاب افکنده شـــدن ماهـیی بــی‌خواب در اين درياي توفاني باشد. ماهي سرگرداني كه نور، آن را به ساحل مرگ مي‌کشاند. چه هراس انگیز است اگر آدمی در اعماق درياي زندگي نیارمد و جاذبه های ساحل او را به سطح آورد و اسیر کمندها و تورها كند. مرد ماهیگیر بی تردید در کار خواندن «اشارت های دریا»ست. اشارت‌های دریای پرتلاطم زندگی که امروز، موجي از آن به ساحل لب او آمد. اشارتی بلند که چند بار کلام را در گلوی او در هنگام سخنرانی من شکست و مرا كه در مرز گريستن بودم درهم ریخت..

***

…  صبح سر جلسه سخنرانی با شور و هيــجان داشتم از باریــک‌اندیشی‌های نوین در استــخدام افراد سخن می‌گفتم، براي حاضران توضيح می دادم اینروزها یکی از معیارهای تعیین کننده در انتخاب مدیران، نحوه برخورد آنها با حادثه های زندگی است .در شرايط برابر. آنانكه حادثه و بحراني را بخوبي از سرگذرانده‌اند بر ديگران ارجحيت دارند. ناگهان يكي از مديران  حاضر در جلسه- كه دیروز کلاس را برای صید ماهی نیمه‌کاره رها کرد- وسط کلامم آمد و گفت: آدمی تا در موقعیت قرار نگیرد، نمی‌تواند خیلی از چیزهای زندگی را بفهمد.

کلامش به دلم نشست و آرا فيلسوفان هرمينوتيست را در من تداعي داد.  سخن  رفته رفته به «حادثه فهم» کشانیده شد. نمي دانم چه شد كه يك باره داستان تجربه مرگ ابراهیم فرزند پیامبر را در اواخر عمر او مثال آوردم، تجربه ای که زنجیره‌های رنجهای یک انسان را برای پیامبري کامل بودن را تکمیل کرد، رنج های چون یتیمی، فقیری، دربدری، اذیت و آزار نزدیکان، خیانت یاران، جنگ، گرسنگی، آزار همسران، طعنه های بی‌پسری در نظام قبیلگی … رنجهايي که پیامبر را به مقام اسوگی رساند. استدلال کردم که چرا پیغمبری چون مسیح با آن عظمت نمی تواند برای ما انسان های معمولی اسوه كاملی باشد، پیامبری که تا قصد آزار او از سوي خلق جدی شد، او را بر آسمان کشیدند و از مهلكه رهانيدند. دوباره به هیجان آمد و با کمک اشاره های چشم و ابرو  وسط کلامم آمد و تعریف کرد:

«تنور جنگ حسابی داغ شده بود، ما در میانه جنگ بودیم، و آتش، هراس و مرگ در کنارمان پرسه می زد . بازار شایعات داغ بود. شایعه ای حسابی دل ما را می لرزاند. شایعه اینکه بعثی ها اسیران ایرانی را به نفربر می بندند و از میان به دو نصف می‌کنند. در یکی از عملیات ها ما در کمین افتادیم، با همرزمان تصمیم گرفتم که خود را بکشیم و به دست دشمن گرفتار نشويم» …

به اينجا كه رسيد گریه امانش را برید و نتوانست ادامه دهد. چند نفری از حاضران اشکشان جاری شد. سرانجام به خودش غلبه كرد و ادامه داد: ما اسلحه ها را آماده شلیک کردیم که يكباره آسمان منطقه با منور مثل روز روشن شد، هراسان شدیم. از پشت سر همهمه‌ای شنیدیم، در كمال ناباوري عده‌ای از همرزمان را ديديم که دنبال ما می‌گشتند، یکی از آنها فریاد زد: «کجایید که سال تحویل شده است»…

دوباره گریه امانش را برید و بی تاب شد، به بغل دستی اش اشاره کردم تا به او لیوانی آب بدهد. نمی‌توانست حرف بزند، در دنیای بی واژگی غرق شده بود، به جایی رسیده بود که بقول ویتگنشتاین باید آن را نشان داد و سکوت کرد.

حاضران در بهتی عظیم فرو رفته بودند، سخنانش همه ما را در موقعیت روانی عجیبی قرار داده بود، اشک گوشه چشمانم جمع شده و حسابی بیقرار شده بودم. برای تغییر احوال جماعت  گفتم: «يا مقلوب القلوب و الابصار» چقدر این روزها این دعا را می فهمم. سرانجام  سکوت را شکستم و از کرکگور، فیلسوف دانمارکی یاد کردم که «ایمان، نوعی جهیدن ماورایی است»، پریدن از روی «مغاک هیچ انگاری»، که به قول نیچه روح زمانه مدرن ماست. نام نیچه مرا به گرداب آن جمله مشهورش كه: «خدا مرده است» انداخت.

هر بار که این جمله او به ذهنم می آید كشش، خاطره آن غروب عجیب،  امانم را می برد. به خود که آمدم دیدم همه همچنان مرا مي نگرند و من دارم گریان تعريف مي كنم

چند روزي بود که شایعه بمباران شیمیایی شهرها از سوی عراق، حسابی مردم را می ترساند و مردم هر غروب  سراسیمه از شهر می‌گریختند. آن روز شایعه حسابی جدی شده بود. عده زیادی از محل با هر وسیله ای که فراهم بود تلاش داشتند قبل از غروب آفتاب از شهر بیرون بگریزند. با پدرم سر محل ایستاده بودیم، او به دیوار تکیه داده بود و پی در پی سیگار می كشيد و دود سیگارش از لابلای موهای یکدست سفید سبیلش بیرون می‌آمد، نمی‌دانم او به چه چیزی فکر می‌کرد. من ترسان در کنارش، نظاره گر هراسان فرار مردم بودم. ناگهان زن میانسالی که چادر کهنه مندرسی بر سر داشت و دو بچه را بدنبال خودش می‌کشید از ته كوچه بيرون آمد روبروی پدرم ایستاد و گریان به بچه ها اشاره کرد و گفت: پدر اينها مرده است: ما که کسی را نداریم، تکلیفمان چیست؟»

حیران به پدرم نگاه کردم  و منتظر كه پدرم چه خواهد گفت! پدرم سیگارش را از میان لب‌هایش بیرون آورد و محکم گفت : دخترم مگر خدا مرده است؟!

در طنين استحكام كلام پدرم يكباره بغضم تركيد،  و در «دریای ایمان» پدرم غرق شدم.من از آن روز تا امروز در حسرت تکیه به محكمترين كلامي است كه در عمرم شنيده‌ام.

پاييز 1390