گاهنبشت: یاد بعضی کسان در این شبان

گاهنبشت: یاد بعضی کسان در این شبان

 بارانکی می‌بارد. من در این لطافت هوا به خشونتی که در این جهان جاری است می‌اندیشم. این روزهای جنگ که این سالها بارهای بار آن را د خواب دیدم و با وحشت پردیم. تردیدی نداشتم این منطق تاریخ است. اما چه می‌توانستم کرد و رفتن و همه چیز را به فراموشی سپردن؟ این کار من نبود.

در این شبها و روزهای هراسناک،  گاه و بیگاه جمله شوایتزر در ذهنم می‌آید و می‌رود. مردی که در اوج خدمت او را اسارت جنگی بردند. چه کشید این مرد؟! فکر به این کسان است که دل آدمی را روشن نگه می‌دارد که جهان با تمام سیاهی‌اش به چنین انسان‌هایی روشن است.

او می‌گوید:

«بزرگترین دشمن اخلاق همیشه بى اعتنایى بوده است. در کودکى وقتى آگاهى مان از اشیا به حد متعارفى رشد مى کند توانایى اساسى براى همدردى داریم. اما این استعداد و توانایى در طول سالهاى رشدمان متناسب با رشد عقلى و شناختى ما رشد نمى کند. متوجه مى شویم که دیگر خیلى از مردم همدلى و شفقتى نسبت به دیگران ندارند. آنگاه اثر مى پذیریم و واداشته مى شویم که همرنگ جماعت شویم. نمى خواهیم فرقى با دیگران داشته باشیم و نمى دانیم چرا باید چنین باشیم.»   

                                     

شوایتزر معتقد بود که: «مهم ترین سال های زندگی انسان، سنین 9 تا 14 سالگی اوست. در این سال ها مغز برای فراگرفتن و نگهداشتن، آماده تر است و هم در این سال هاست که دختران و پسران باید با افکار اندیشمندان بزرگ جهان آشنا شوند.»

من از این منظر یکی از خوشبخت‌ترین آدم‌ها هستم، زیرا  پیش از چهارده‌سالگی عاشق نامدارانی شده‌ام که امروز بشریت در حسرت ظهور یکی از آنهاست. نه عاشق ستارگان فوتبال و سینما شدم نه دلبسته سیاسیونی که تبلیغات پیدا و پنهان آنها را بزرگ کرده بودند. آری، یکی از معماران روان من، خود همین دکتر شوایتزر بود. کسی که وقتی خواندم او با پول جایزه صلح نوبل سال 1952م دهکده ای برای جذامیان درست کرد حیران شدم و اسیر این پرسش گردیم که براستی جامعه بشری چند نفر مانند او را دارد؟! خدایا چه حالی پیدا کردم وقتی در ابتدای انقلاب در صفحه اول کتاب سرگشته راه حق به ترجمه منیر جزنی خواندم که نیکوس کازانتزاکیس نویسنده یونانى -همیشه محبوبم- نوشته بود:« تقدیم به آلبرت شوایتزر، قدیس فرانچسکو آسیزى زمان ما.»

  باری، من دکتر بسکی را با موهای پریشان و سبیلش، تجسم رویای بر باد رفته خود می‌دیدم. جلوه‌ای از شوایتزر؛ مردی که رویای مانند او شدن داشتم.نامونامدارانی شدم که امروز بشررویایی  رویایی  رویایی که دست روزگار نگذاشت تا به واقعیت تبدیل شود. او واقعیت خیال من در نوجوانی بود. رویایی که شب‌های تابستان روی پشت‌بام با سفر در میان ستارگان آن را می پروراندم، اما افسوس که نمی‌دانستم به قول حافظ:

خیال حوصلۀ بحر می‌پزد هیهات

    چهاست در سر این قطره محال‌اندیش

راستی به قول سهراب آنگاه که میوه کال خدا را در خواب می‌جویدم چه کسی اینگونه مرا سودایی کرد؟!

 از مرز خوابم می‌گذشتم،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه فرو افتاده بود.

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟[1]

[1] يادم هست در كتاب فارسي پنجم دبستان، داستانی بود به نام: پزشك مهربان. داستانی درباره دكتر شوايتزر . خاطره محوي از نقاشی آن صفحه کتاب که شاید عكس يك آهو بود در ذهنم هست. بی ترديد اولين توجه من به دكتر شوايتزر بايد از همين داستان بوده باشد.

 

قطعه‌ای از کتاب های : حرمتدار حیات.  و    زاینده باد زندگی نوشته نگارنده